فریاد در خاموشی

کسی فکرنمی کرددوباره هواروشن وآسمان آبی شود،آفتاب بتابید.مزرعه هاجان بگیرندوباغ هاسرسبز شوند!کسی فکرنمی کردوبا ره صداهاازحنجره بیرون بیایند،قلم ها روان شوندوروز نامه ها آزاد!  همه چشمشان سیاهی رفته بود ، همه  جا  راتیره وتارمی دیدند.فکرنمی کردندزمانی بیایدکه بساط تاریکی هاوسیاهی هاجمع شودوسفره ی روشنی ها وپاکی هاپهن!کسی نمی توانست حلقش رابجنباندچراکه حلقه ی زنجیردرانتظارش بود!آدم هانمی توانستندازلاک روز مرگی شان بیرون بیایند،ازاین وآن بگویندواوضاع زمانه رابه چالش بکشند  زیرا با  این کار  چاله ی خودرامی کندند.

سکوت مرگباری همه جارافرا گرفته بود، هیچ کس جرات نداشت این سکوت رابشکند.همه  ماتم گرفته بودندودرغم گردوغبارهوای مه آلودمی گریستنداماتاب غبارروبی نداشتند.بااین که دریاطوفانی بودوموج های بلندش حکایت از اعتراض درونش داشت اما  ترجیح می داد  آرام ظاهرشودوهمه ی خشمش رابرملانکند.جامعه آتش می باریدولی آتش زیرخاکستر!آتشی که می رفت دامن چوب های خشک وخارهای وحشی رابگیرد.همه چیزبوی سکوت گرفته بود.لام تاکام حرف نمی زدند،کسانی که باید حرف می زدند،گویی بر دهان و  دست و پای مردم سیم خاردار کشیده باشند.  می دیدند،نمی توانستندبازگوکنند،می شنیدنداماجرات نمی کردندشنیده هایشان راجست وجوکنند،همه خسته بودند،ذهن وزبان واندیشه ی مجروحی داشتند.دراین میان کسی ظهورکردکه سیم خاردارراازدست وپاوزبان مردم برداشت.بلندگوهاراوصل وجاده هاراصاف کرد.کسی که آتش های زیرخاکستررا شعله ورنمود.طوفان های خشم وخروش مردم رادوباره آفتابی کردتافریادهمه به جهان وجهانیان برسد.اوبه حق فریادش را در خاموشی بلندکردوبه جامعه وجهان،روح دمید.اوروح الله بود.

/ 0 نظر / 5 بازدید