ادبیات 2

به نام هستی بخش

معنی و مفهوم شعر

ادبیات فارسی

2

علی اصغر احمدی

دبیر ادبیات آموزش و پرورش ناحیه2 استان قم

 

 

 

درس اول ـ همای رحمت / ص2


1 ـ علی، ای پرنده رحمت و مهربانی، تو عجب نشانه‌ی بزرگی برای شناخت خدا هستی ( ... عجب نشانه‌ی بزرگی از خدا هستی) که سایه‌ی خوشبختی (رحمت الهی) را بر سر تمامی موجودات عالم افکنده‌ای.
2 ـ ای دل (انسان) اگر  می‌خواهی خدا را بشناسی، (این شناخت کامل را) در چهره (وجود) علی(ع) مشاهده کن. به خدا قسم، خدا را با (شناخت) علی(ع) شناختم.
3 ـ ای ابر مهربانی (امام علی(ع) امید است تو به ما لطف کنی و گرنه جهنم با پرتو آتش خشمش تمامی موجودات را می‌سوزاند (ازبین می‌برد)
4 ـ ای گدای نیازمند برو در خانه‌ی امام علی(ع) را بزن (از امام(ع) کمک بخواه) زیرا او از روی جوانمردی و بخشش، انگشتر پادشاهی به گدا می‌دهد (فقیر را ثروت و عزّت می‌دهد)
5 ـ کسی غیر از امام علی(ع) (در عالم نیست) که به پسرش (امام حسن(ع)) بگوید، اکنون که قاتل (ضارب) من در دست تو اسیر است با اسیر به مهربانی و لطف رفتار کن.
6 ـ کسی غیر از امام علی(ع) نمی‌تواند پسری صاحب شگفتی‌ها (امام حسین(ع)) داشته باشد که شهیدان کربلا را در سراسر جهان مشهور نماید.
7ـ وقتی با دوستی عهد و پیمان ببندد، از میان انسان‌های وارسته و فداکار، هیچ کس مثل علی(ع) نمی‌تواند تا پایان برسر عهدش وفادار بماند.
8 ـ نه می‌توانم او را خدا بخوانم و نه بشر بنامم. سرگردانم که پادشاه سرزمین جوانمردی را چه بنامم.
9 ـ هان (آگاه باش) ای نسیم رحمت، به دوچشم گریان و خونینم قَسمت می‌دهم که غباری از منزلگاه او را به عنوان توتیا (روشنایی چشم) برایم بیاور.
10 ـ پیام‌های درد مندانه و از سر سوز دلم را به باد صبا سپردم؛ به این امید که شاید به تو (امام علی(ع)) برسد.
11 ـ وقتی که (چون که = از آن جا که) تو تغییر دهنده‌ی قضا (سرنوشت بد) هستی، به دعای نیازمندان قسم می‌دهم تو را که پیشامدهای بد را از ما دور کن.
12 ـ چرا همانند نی هر لحظه از شوق او دم بزنم (سخن بگویم) زیرا حافظ این شوق و اشتیاق را بهتر بیان کرده و سروده است.
13 ـ هر شب در این امید به سر می‌برم که نسیم صبحگاه، با پیام (محبت آمیز) از طرف معشوق، عاشق (شاعر) را نوازش نماید.
14 ـ ای شهریار، از آواز مرغ حق، بشنو (یاد بگیر) که در نیمه‌های شب با دوست (خدا) درد دل کردن (راز و نیاز و مناجات نمودن) چه قدر شیرین و لذت بخش است!

 

درس دوم/ رستم و اشکبوس، ص8


1 ـ دلاوری که نام او اشکبوس بود، مانند طبلی فریاد بر آورد؛
2 ـ (اشکبوس از این جهت به میدان جنگ) آمد تا مبارزی از (لشکر) ایران بطلبد و حریفش را شکست دهد.
3 ـ رُهام با کلاه و زره جنگی به سرعت خود را به میدان جنگ رساند و گرد و غبار رزم به ابر (آسمان) بالا رفت.
4 ـ رهام با اشکبوس جنگید و از هر دو سپاه صدای بوق و طبل بلند شد.
5 ـ اشکبوس گرز سنگینش را به دست گرفت و زمین مثل آهن سخت و آسمان پر از گرد و غبار گردید.
6 ـ رُهّام گرز (عمود) سنگینش را بیرون آورد و دست آن دو پهلوان از نبرد با گرزهای سنگین، خسته شد.
7 ـ وقتی رُهّام از جنگیدن با کشانی در مانده و ناتوان شد، از او روی برگرداند و به سوی کوه رفت.
8 ـ توس (به خاطر فرار رهام) خشمگین شد و از مرکز سپاه اسبش را به حرکت در آورد تا نزد اشکبوس بیاید (و با او بجنگد)
9 ـ رستم خشمگین شد و به توس گفت: که رُهّام برای خوش گذرانی مناسب است (اهل جنگ و مبارزه نیست)
10 ـ تو (توس) از مرکز سپاه به خوبی محافظت کن ، من (رستم) پیاده (با اشکبوس) جنگ می‌کنم.
11 ـ (رستم) کمان آماده را به دست گرفت و چند تیر به بند کمر (کمربند) خود بست.
12 ـ فریاد زد: ای مرد جنگ جو (اشکبوس) حریفت (هم نبردت) آمد، بایست و فرار نکن.
13 ـ کشانی خندید و تعجب کرد، افسار اسب را کشید (ایستاد) و او را (رستم را) صدا زد
14 ـ با خنده به او (رستم) گفت که نامت چیست؟ چه کسی می‌خواهد برای تن بی سرت گریه کند (تو به زودی کشته می‌شوی)
15 ـ رستم این چنین پاسخ داد که نامم را چرا می‌پرسی در حالی که پس از این ناکام می‌شوی (به آرزویت نمی‌رسی)
16 ـ مادرم نام مرا مرگ تو گذاشت و روزگار مرا پُتک کلاه خود (سر) تو قرار داد (روزگار مرا عامل نابودی تو قرار داد)
17 ـ کشانی به او (رستم) گفت: بدون اسب، سرت (خودت) را یک باره به کشتن می‌دهی.
18 ـ رستم به او (اشکبوس) این چنین پاسخ داد که‌ای مرد بیهوده گوی جنگ جو،
19 ـ آیا ندیدی کسی پیاده بجنگد و سر زورگویان را بر زمین بکوبد (شکست دهد و نابود نماید)
20 ـ آیا در کشور تو شیر و نهنگ و پلنگ (حیوانات قدرتمند) سواره به جنگ حریف می‌روند؟ (من در قدرت کم از حیوانات قدرتمند ندارم لذا پیاده به جنگ تو می‌آیم)
21 ـ ای سوار جنگ جو، اکنون به تو پیاده جنگیدن را یاد می‌دهم.
22 ـ توس از این جهت مرا پیاده فرستاده است که اسب را از اشکبوس (تو) بگیرم!
23 ـ (با گرفتن اسب از کشانی) کشانی (=تو) مانند من پیاده می‌شوی و سپاهیان (با دیدن این صحنه) به او می‌خندند.
24 ـ در این روز و این سِیر جنگ، (منِ) پیاده (رستم) از پانصد سوار مثل تو بهتر می‌جنگد.
25 ـ کشانی به او گفت: با تو سلاحی جز شوخی و مسخره کردن نمی‌بینم (تو فقط بلدی شوخی و مسخره کنی)
26 ـ رستم به او گفت: تیر و کمان (مرا که به سویت روانه می‌شود) ببین تا همین الآن شاهد مرگت باشی
27 ـ رستم وقتی افتخار اشکبوس را به اسب عزیز و قیمتی‌اش دید، کمان را آماده کرد و کشید.
28 ـ تیری بر پهلوی اسب او (اشکبوس) زد که اسب از بالا با صورت به زمین افتاد.
29 ـ رستم خندید و با صدای بلند گفت: (اکنون) کنار همراه و یار عزیز و قیمتی‌ات (اسب) بنشین.
30 ـ سزاوار است که سرش را بغل کنی و برای لحظاتی از جنگ دست بکشی و آسوده باشی.
31 ـ اشکبوس زود کمانش را آماده‌ی (جنگ) کرد در حالی که از ترس می‌لرزید و چهره‌اش زرد شده بود.
32 ـ (اشکبوس) تیرهای فراوانی به سمت رستم روانه کرد، رستم به او گفت: بیهوده
33 ـ تن، دو باز و جان پلید و کینه ورزت را به زحمت می‌اندازی.
34 ـ رستم به بند کمر (کمربند) خود دست برد و تیری از جنس خدنگ (چوب مرغوب برای تیر) برگزید
35 ـ تیری برنده مانند الماس که نوک آن را جلا (صیقل) داده و بر (انتهای) آن چهار پر عقاب بسته بودند.
36 ـ رستم کمان را به دست گرفت و با شست (انگشر مانندی جهت گرفتن زه کمان) تیر خدنگ را آماده پرتاب کرد.
37 ـ رستم (برای پرتاب تیر) دست راستش را (که تیر با آن کشیده می‌شد) خم و دست چپش را که کمان در آن بود راست کرد. آن گاه از کمان چاچی (شهری که به داشتن و ساختن کمان‌های خوب معروف است) خروش بلند شد.
38 ـ همین که انتهای تیر به گوش رستم رسید، از کمان فریادی بلند شد.
39 ـ وقتی نوک تیر به سر انگشت او (رستم) برخورد کرد، از مهره‌ی پشت او (اشکبوس) عبور کرد
40 ـ (رستم) تیرش را بر پهلو و سینه‌ی اشکبوس زد، در آن زمان آسمان بر دست او (رستم) بوسه زد.
41 ـ قضا (سرنوشت حتمی) به اشکبوس گفت تیر را بگیر و قَدَر (سرنوشت غیر حتمی) به رستم گفت تیر را بزن.
آسمان گفت: آفرین و ماه گفت: مرحبا (سرنوشت بر مرگ اشکبوس رقم خورده بود و همه‌ی عوامل دست اندر کار آفرینش کار رستم را ستایش کردند)
42 ـ کشانی در همان لحظه مُرد آن چنان که گویی از مادر به دنیا نیامده بود.

درس سوم/حمله ی حیدری


1 ـ دلاوران میدان جنگ، با دقت منتظر بودند تا چه کسی برای مبارزه ابتدا خود را آماده می‌کند (اولین کسی که خود را برای جنگ آماده می‌کند کیست)
2 ـ که ناگهان عَمرو قوی هیکل و مشهور در جنگاوری، اسبش را به حرکت در آورد و گرد وخاک بلند کرد.
3 ـ وقتی آن کوه آهنی (عَمرو) به میدان جنگ آمد، تمام میدان جنگ مثل کوه فولادی شد (گویا کوهی از فولاد همه‌ی میدان رزم را در بر گرفت)    
4 ـ (عَمرو) به میدان مبارزه آمد و نفس عمیقی کشید، سپس ایستاد و مبارز (حریف) طلبید.
5 ـ محبوب خدای آفریننده‌ی جهان (حضرت محمد (ص) ) به چهره‌ی دلاوران اسلام نگاه کرد (تا چه کسی اعلام آمادگی می‌کند)
6 ـ همه‌ی سپاه (از ترس و خجالت) سرشان را به زیر افکندند و هیچ کس دوست نداشت با عَمرو بجنگد.
7 ـ غیر از امام علی (ع) که داوطلب مبارزه با عَمرو شد.
8 ـ (امام علی (ع) برای اجازه (جهت جنگیدن) نزد پیامبر (ص) دوید، از او اجازه خواست اما پیامبر (ص) به امام (ع) اجازه ندادند.
9 ـ عَمرو به سوی شیر خشمگین (امام علی (ع) رو کرد و پادشاه جنگ جو (امام علی (ع)) به سوی او آمد.
10 ـ (دو جنگ جو) به خاطر دشمنی سوی یکدیگر دویدند و زمینه‌های صلح و آشتی را از بین بردند (شروع کردند به جنگیدن)
11 ـ آسمان از ترس آن جنگ، رنگ باخت (رنگ پریده شد)، (به راستی) جنگ شیر و پلنگ (امام علی(ع) و عَمرو) وحشتناک است.
12 ـ ابتدا آن بخت برگشته و بیچاره (عَمرو) بازوی قدرتمندش را بالا آورد (قدرت نمایی کرد)
13 ـ امام علی(ع) سپر را بالای سرش گرفت و عَمرو شمشیرش را بلند کرد (جلوی ضربه‌های شمشیر عمرو را گرفت).
14 ـ (عَمرو) مانند کوهی پایش را بر زمین می‌کوبید و از روی خشم دندان‌هایش را به هم می‌فشرد
15 ـ وقتی (هیچ از دو جنگ جو) نتوانست به آرزویش در شکست دادن دیگری برسد. دوباره از دو طرف به یکدیگر حمله کردند
16 ـ (دو جنگ جو) آن چنان میدان جنگی ترتیب دادند که زمین و زمان (روزگار) مانند آن کمتر دیده است.
17 ـ از بس گرد وخاک از آن میدان جنگ بلند شد که تن دو جنگ حو از نظرها پنهان شد (دیده نمی‌شدند)
18 ـ زره و قبای آن دو جنگ جو پاره پاره شد و سر و صورت آنان پر از گرد و خاک گردید.
19 ـ آن دو جنگ جو چنان در فنون شمشیر زنی و جنگی مهارت داشتند که ضربه‌های شمشیر همدیگر را دفع می‌کردند
20 ـ امام علی (ع)، آن شیر شجاع، جانشین پیامبر(ص)، نهنگ دریای قدرت الهی،
21 ـ آن چنان از روی خشم به دشمن (عَمرو) نگاه کرد که کار او (عَمرو) به خاطر زهر چشم (امام علی (ع) ) ساخته شد (شکستش حتمی شد)
22 ـ(امام (ع)) دست توانمندش را بالا برد و برای بریدن سر عَمرو پافشاری و اصرار کرد.
23 ـ (امام) با نام و یاد خدای آفریننده‌ی جهان، شمشیر زد.
24 ـ وقتی امام علی (ع) بر دشمن (عَمرو) شمشیر کشید، شیطان از روی ناراحتی دو دستی بر سرش زد.
25 ـ (با این ضربه‌ی شمشیر امام علی (ع)) کفر و بی دینی در هندوستان رنگ باخت (بی اعتبار شد) و بت خانه‌ها در غرب به لرزه افتادند (زمینه‌ها و بساط کفر و بت پرستی بر چیده شد)
26 ـ امام علی (ع) شمشیرش را بر گردن عَمرو زد و بدن بی سرش را از پا در آورد(از بین برد)
27 ـ وقتی لبه‌ی شمشیر به گردن عَمرو برخورد کرد، سر عَمرو از تنش جدا شد و با فاصله‌ی زیادی آن طرف‌تر افتاد.
28 ـ وقتی آن فیل بزرگ (عَمرو) به خاک افتاد (مُرد) حضرت جبرئیل بر دستان (مبارک) امام (ع) بوسه زد (از او تقدیر و تشکر به عمل آورد)
«دست علی یارتان»


درس دوازدهم  * در آرزوی تو باشم، ص91 

 
1 ـ در لحظه‌ی مردن، آرزوی رسیدن به تو را دارم، و به آن امید می‌میرم که خاک درگاه تو باشم.
2 ـ هنگام صبح قیامت که زنده می‌شوم، در گفت و گو و جست و جوی تو به سر می‌برم (در همه‌ی زمان‌ها به فکر توام)
3 ـ در جایی که زیبا رویان دو جهان گرد می‌آیند (قیامت ـ بهشت) من فقط به تو توجه می‌کنم و بنده‌ی چهره زیبای تو (وجود تو) هستم.
4 ـ از بهشت سخن نمی‌گویم، گل بهشتی را نمی‌بویم، به دنبال زیبایی زیبا رویان بهشتی هم نیستم بلکه می‌خواهم هر چه زودتر به تو برسم.
5 ـ اگر سالیان دراز به خواب آسوده در گورستان به سر ببرم در آن جا نیز آرزوی وصال تو را دارم.
6 ـ از جام ساقی بهشت، شراب بهشتی نمی‌نوشم. من نیازی به شراب ندارم زیرا از بوی تو (آرزوی رسیدن به تو) مست هستم
7 ـ با وجود تو (عنایات و توجهات تو) گذشتن از سختی‌ها و مشکلات فراوان برایم آسان است. سعدی! اگر در این باره غیر از این نظری داشته باشم، خودخواه و خود بین هستم.
*پیام کلی ابیات: همیشه در آرزوی رسیدن به محبوب حقیقی (خدا) بودن و از هر چه غیر او دل بریدن .

* درس 12، «دل می‌رود ز دستم» ص92


1 ـ ای عارفان، به خدا قسم عاشق شدم (به من کمک کنید)، افسوس که راز پنهان من (عشق) آشکار می‌شود.
2 ـ ما همانند کسانی هستیم که کشتی‌شان بر اثر طوفان، شکسته شده و در حال غرق شدن است (گرفتار حوادث بسیار سخت روزگار شده‌ایم) ای باد موافق (عنایت خداوندی و شرایط مناسب) به ما رو کن به این امید که دوباره چهره‌ی محبوب را ببینم.
3 ـ محبت و عشق اندک روزگار داستان و جادویی بیش نیست (از بین رفتنی است) ای دوست، نیکی کردن در حق دوستان را غنیمت بشمار.
4 ـ ای جوانمرد و بخشنده، به خاطر سپاس از (نعمت) سلامتی و تندرستی، زمانی از فقیر نیازمند و بیچاره، دل‌جویی کن.
5 ـ آسایش دو جهان توضیح و تبیین این دو سخن (نکته) است: نسبت به دوستان با جوانمردی و نسبت به دشمنان با ملاطفت و مهربانی برخورد کردن.
6 ـ هنگام نداری به شادی ومستی (رضایت =قناعت) روی بیاور زیرا شادی و مستی، فقیر را مانند قارون ثروتمند می‌کند.
7 ـ (در راه عشق) از فرمان معشوق (خدا) سرپیچی مکن زیرا محبوبی که بر همه چیز تواناست، تو را در آتش غیرت خود می‌سوزاند.
8 ـ قلب انسان پاک و آگاه مانند آیینه‌ی اسکندر است؛ به آن نگاه کن (توحه کن) تا ناپایداری قدرت و ثروت عالم را در حالات پادشاهی کسانی چون داریوش سوم به تو نشان دهد.
9 ـ زیبا رویان فارسی زبان، عمر تازه (به انسان) می‌بخشند، ای ساقی (رساننده فیض) به انسان‌های آزاده‌ی پرهیزگار مژده بده (که دل به عشق زنده بدارند)
10 ـ حافظ به اختیار خود در مسیر عرفان و عشق قدم ننهاد، ای شیخ پرهیزگار عذر ما را (در آلوده دامنی) بپذیر.

درس سیزدهم، باغ عشق ص95 


1 ـ ای دل (ای انسان) تا کی می‌خواهی در این دنیا از این و آن فریب بخوری؛ از این چاه تاریک (دنیا) بیرون بیا تا جهان (حقیقی و مطلوب = دنیای عشق) را مشاهده کنی.
2 ـ جهانی که در آن هر دلی، پادشاه و حاکم است و هر جانی خوشحال و شاد.
3 ـ (در اوج هوای جهان عشق) عقابی را پیدا نمی‌کنی که شکار کننده‌ی دل باشد و در عمق دریای آن، نهنگی را نمی‌بینی که قصد جان کسی را کرده باشد (هیچ موجودی، موجود دیگر را اذیت نمی‌کند)
4 ـ اگر در باغ عشق وارد شوی، متوجه می‌شوی که همه دارند دلشان را (از آلودگی‌ها) پاک می‌کنند و اگر در راه دین قدم بگذاری، می‌بینی همه دارند جانشان را زیبا می‌کنند.
5 ـ اگر امروز در این دنیا ضرر و زیان جانی به تو رسید، (نگران نباش زیرا) سرمایه و سود فراوانی ، فردا(قیامت) از آن زیان به تو خواهد رسید.
6 ـ تو لحظه‌ای مانند فریدون (در مسیر عدالت گام بردار و مبارزه کن و به فکر مردم باش) تا پس از آن به هر طرف رو کنی، شاهد پیروزی و موفقیت باشی.
7ـ اگر روزی زیبایی دغدغه‌های دین (عشق دین) هدایت کننده‌ی تو باشد، جای تعجب نیست که خود را با مردان نیک همراه ببینی.
8 ـ اگر او (خدا) را دهنده‌ی مال (روزی) می‌دانی، پس چرا به دنبال بخشش از طرف مردم هستی؟ اگر خدا را داننده‌ی غیب میدانی ، پس چرا به سوی عیب (گناه) می‌روی؟
9ـ (تمام آفرینش جهان و انسان و زیبایی‌های آن را) از خداوند بدان نه از ارکان و عناصر طبیعت، زیرا سطحی نگری است تو خط زیبایی را که از اندیشه‌ی هماهنگ بر می‌خیزد، به انگشتان دست نسبت بدهی.
10 ـ به این قدرت و ثروت دنیا مانند بی خردان مغرور و فریفته نشو زیرا قدرت و ثروت دنیا مانند بهاری است که پاییز را به همراه دارد (نابود شدنی است=از بین می‌رود)
11 ـ اگر در بالاترین وضعیت دارایی و قدرت باشی به پایین‌ترین مرحله‌ی آن می‌رسی، اگر دریا و باغی از  ثروت و جاذبه‌های دنیا باشی، روزی این ثروت‌ها و جاذبه‌ها را از دست می‌دهی.
12 ـ چرا به خاطر روی آوردن امکانات و جاذبه‌های دنیایی (خوشبختی)، مغرور می‌شوی و به خاطر پشت کردن این امکانات و جاذبه‌ها (بدبختی)، ناله سر می‌دهی، زیرا تا چشم به هم بزنی هیچ کدام از این دو (بدبختی و خوشبختی) را نمی‌بینی.
13 ـ موقعیت و جایگاه ویژه‌ی الب ارسلان (دومین پادشاه سلجوقی) را در بهره مندی از قدرت و ثروت دیدی؟ اکنون به مرو (خراسان) بیا تا او را زیر خروارها خاک ببینی (تمام این موقعیت‌ها را از دست داده است).

 

درس چهاردهم، تربیت انسانی و ... ص102


1 ـ با جان و دل، خودم را برای دیدار تو، آماده می‌کنم (دیدار تو را با رضایت می‌پذیرم) و از من هر چه بخواهی، اطاعت می‌کنم و انجام می‌دهم.
 2ـ غیر از دست به بند دادن (اسارت)، زیرا اسارت، (برای من) (مایه‌ی) ننگ، شکست و کار زشتی است
3 ـ تا زنده‌ام کسی مرا با بند (اسارت) نمی‌بیند (نخواهد دید) زیرا جان پاک من به سبب همین (در بند کسی نبودن) زنده و با نشاط است (جان پاک من بر این اسیر نبودن گواهی می‌دهد).
4 ـ دانش و آزاده بودن و دین‌داری و جوان‌مردی را نمی‌توان با پول خرید (در خدمت پول و سرمایه قرار داد)

درس شانزدهم، خسرو، ص109


1 ـ غذایی جز خورشت (غذای) شاهانه (مقوّی) نخور زیرا جانت از آن غذای شاهانه، پرورش می‌یابد (نیرومی‌گیرد).
2 ـ لحظه‌ای زندگی کردن، پس از نابودی دشمن پلید، از عمر هشتاد ساله لذت بخش تر است.
3 ـ شتر نیز از شعر‌خوانی عرب (حُدی) به سرور و نشاط در می‌آید، اگر در تو چنین حالتی به وجود نمی‌آید، (بدان که) جانور بی ذوقی هستی.
4 ـ کبوتری (انسان گرفتاری) که دیگر لانه‌ای (سرپناه و خانه‌ای) ندارد، سرنوشت او را به سوی هر جاذبه و خطری (انحراف و نابودی) می‌کشاند. 

 

 

درس هفدهم، «داروگ»، ص124


1 ـ مزرعه‌ی من در کنار محصول پر رونق همسایه (شوروی سابق) خشک شد (کشورم ایران در مقایسه با پیشرفت‌های کشور همسایه (شوروی) هیچ پیشرفتی نکرده است)
2 ـ گر چه می‌گویند ... اگر چه شایعه شده است که در کشور همسایه (شوروی) نیز مردم از فقر و ستم می‌نالند، مژده دهنده‌ی دوران تحول و دگرگونی، داروگ، کی سرسبزی، رویش و آزادی، این سرزمین را فرا می‌گیرد و ظلم و فقر از بین می‌رود؟
3 ـ بر بساطی که ... در اوضاع نامناسبی که زمینه‌ی هیچ تحول در آن وجود ندارد، در کلبه‌ی تاریک من (جامعه‌ی ستم دیده و زجر کشیده‌ی بسته‌ام) که هیچ نشاط و شادابی در آن وجود ندارد و دیواره‌های از نی برآمده‌ی اتاقم به خاطر خشکی و بی آبی در حال ترکیدن است ـ همانند دل عاشقان از دوری روی معشوقان ـ (چامعه ی ایرانی به خاطر استبداد رژیم و فقر و سکوت و محدودیت در سخت‌ترین شرایط به سر می‌برد) ـ ای مژده دهنده‌ی ...

«باغ من»  ص125


1 ـ آسمانش را گرفته ... ابر با آن لباس زمستانی سرد نمناک خود، آسمان باغ پاییزی را محکم در آغوش گرفته است (آسمان باغ پاییزی، ابری است ـ فضای غم و بی مهری و نا امیدی بر جامعه حاکم است)
2 ـ باغ بی برگی ... باغ پاییزی با سکوت پاک غمناک خود، روز و شب (همیشه) تنهاست (کسی توجهی به باغ پاییز نمی‌کند ـ اشاره به تنهایی و غمگینی ناشی از فقر شاعر و مردم جامعه)
3 ـ ساز او باران ... باران، موسیقی و آهنگ باغ پاییزی و باد، سرود آن است
4 ـ جامه‌اش ... لباس باغ پاییزی، لباس بی لباسی است (ذات و حقیقت باغ پاییز این است که هیچ برگ و بار و جلوه‌ای از سرسبزی نداشته باشد)
5 ـ ور جز اینش ... اگر غیر از بی لباسی، لازم است (شایسته است) لباسی داشته باشد، لباسی است که تار و پود آن زرد رنگ است (لباس باغ پاییزی چیزی جز برگ‌های زرد نیست)
6 ـ گو بروید یا ... برای باغ پاییزی روییدن و نروییدن، چه روییدن و در کجا روییدن معنا و مفهومی ندارد زیرا نه باغبانی دارد که از آن محافظت نماید و نه تماشاکننده‌ای که از آن استفاده کند و لذت ببرد (اشاره به فراهم نبودن شرایط مناسب برای حرکت انقلابی و تحول به خاطر نا امیدی شدید حاکم بر جامعه و ...)
7 ـ باغ نو میدان ... باغ پاییزی منتظر بهار و سرسبزی و رویش نیست (ـ اشاره به ناامیدی مردم )
8 ـ گرز چشمش ... اگر چه گرما و صمیمیت و امیدی در باغ پاییزی نیست و با وجود این که رضایت و محبتی در ظاهر آن دیده نمی‌شود (جلوه‌ی ظاهری سرد و بی مهری دارد)، نمی‌توان گفت که باغ پاییزی زیبا نیست.
9 ـ داستان از ... باغ پاییزی از میوه‌هایی که روزی بر اوج آسمان قرار داشته و اکنون در دل خاک پنهان شده‌اند، خبر می‌دهد.
10 ـ باغ بی برگی ... خنده‌ی باغ پاییزی خونی است که با اشک آمیخته شده است (زیبایی باغ پاییزی به این است که با سختی، محرومیت و .. همراه باشد)
11 ـ جاودان بر ... پاییز، پادشاه فصل‌ها (حاکم و مسلط بر دیگر فصل‌ها) سوار بر اسب یال افشان زرد (اشاره به جلوه‌ی ویژه‌ی زردی در پاییز) در باغ پاییزی (فضای ذهن شاعر) گردش می‌کند ـ زیبایی‌های پاییز همیشه در مقابل چشم و اندیشه‌ی شاعر حضور دارد.
**«سعی کنیم از همه‌ی جلوه‌های الهی استفاده کنیم»

درس نوزدهم، حدیث جوانی (ص137)


1 ـ من مانند اشکم که برای عزیزان جاری شده‌ام، مانند خار بی ارزشم اما در پناه و حمایت معشوق آرامش پیدا کرده‌ام (ارزش و اعتبار عاشق به همراهی و حمایت معشوق است)
2 ـ ای معشوق (جوانی) به یاد شادابی و طراوت عاشقانه‌ی تو، مانند بنفشه سرم را به گریبان فرو برده‌ام (ناراحت و غمگینم) ـ حسرت از نرسیدن به معشوق و از دست دادن جوانی
3 ـ در آرزوی رسیدن به تو مانند خاک ناتوانم و مانند اشک با شور و شوق فراوان به به دنبالت راه افتاده‌ام.
4 ـ من در طول عمرم از جوانی و جلوه‌های آن بهره نبردم و آن را درک نکردم بلکه سخن و داستان جوانی را از دیگران شنیدم (بهره نبردن از جوانی در دوران جوانی)
5 ـ از سلامتی و تن درستی به معنای واقعی بهره نبردم (معنای سلامتی را نفهمیدم) و به آرزوهایم نرسیدم (عدم بهره مندی صحیح از جلوه‌های جوانی)
6 ـ آسمان (روزگار) پیری را مفت و مجانی به من نداد بلکه این موی سفید (پیری) را با از دست دادن جوانی به دست آوردم (روزگار جوانی را از من گرفت و پیری را به من داد)
7 ـ ای سرو پایبند و گرفتار به آزادگی خودت نناز زیرا آزاد من هستم که از همه‌ی وابستگی‌های دنیا رها شده‌ام (آزادگی حقیقی بریدن از همه‌ی وابستگی‌هاست)
8 ـ ای رهی اگر می‌بینی من از چشم مردم فرار می‌کنم، از من عیب نگیر زیرا من مانند آهوی گریز پایی هستم که از مردم فراری‌ام (من هیچ وقت عیب مردم را نگرفته‌ام)

«در کوچه سارِ شب»  ص138


1 ـ در این خانه‌ی غریبی و تنهایی (ایران ستم زده) کسی از ما سراغ نمی‌گیرد (به فکر رهایی ما نیست) و در دشت خسته کننده‌ی ما (ایران غم زده) هیچ حرکتی صورت نمی‌گیرد (همه ساکت و بی تحرکند)
2 ـ از بین مردم ستم دیده کسی به فکر آزادی و آگاهی بخشی نیست، در ایران پر از ظلم و استبداد کسی برای آزادی و رهایی مردم از ستم، کاری نمی‌کند
3 ـ در انتظار دروغین (تحول و آزادی و ...) به سر می‌برم، افسوس که در چنین فضای پر از ظلم و خفقان، امیدی برای آزادی و انقلاب و رهایی وجود ندارد (نا امیدی از هر گونه انقلاب و آزادی و ...)
4 ـ هر چه آشفتگی و نابسامانی وجود داشت بر سر من (جامعه‌ی ایرانی) فرود آمد زیرا غم مانند خنجری تا می‌توانست مرا زخمی کرده است (نهایت رنج و سختی مردم ایران از ظلم و ستم رژیم پهلوی)
5 ـ فضای ایران، دوران پر از ستمی را می‌گذراند که در آن تنها غم به مردم فراخوان آشنایی و دوستی می‌دهد (حاکمیت غم و اندوه بر جامعه‌ی ایرانی دوران ستم شاهی)
6 ـ از این شرایط نامناسب (خفقان و ستم جامعه) و مردم ناآگاه نباید انتظار انقلاب و تحول داشته باشی، از فکر انقلاب و آزادی و ... بیرون بیا زیرا هیچ کس به گوش کر صدا نمی‌زند (هر گونه انتظار برای انقلاب و رهایی در این دوران خفقان غیر منطقی است)
7 ـ من (مانند درختی هستم که) نه سایه دارم و نه میوه (هیچ خاصیتی ندارم، در چنین جامعه‌ای هیچ کاری نمی‌توانم برای آزادی انجام بدهم) در این صورت اگر مرا قطع کنند شایسته است و گرنه هیچ کس درخت‌تر و تازه‌ای را که امید سایه و میوه داشتن از آن را می‌رود (کسی که وجودش برای جامعه سودمند است) نمی‌برد و از بین نمی‌برد.

درس22 «شخصی به هزار غم گرفتارم»  ص162


1 ـ من کسی هستم که به غم و اندوه بسیار گرفتار شدم و هر لحظه کار بر من دشوار می‌شود.
2 ـ بدون لغزش و گناهی زندانی و بی دلیل گرفتار شده‌ام.
3 ـ ستاره‌ها (روزگار) برای کیفر دادن من قسم خورده (مصمم شده) و آسمان (روزگار) برای دشمنی با من خودش را آماده کرده است (سرنوشت سر جنگ با من دارد)
4 ـ زندانی‌ام و بخت من شوم است (با من یار نیست) غمگینم و ستاره بختم با من دشمنی دارد.
5 ـ اکنون نسبت به گذشته غمگین‌تر و امسال نسبت به سال گذشته فقیرتر شده‌ام.
6 ـ سرشت و نهاد من مانند نامه‌ی بلندی است که از پشیمانی پر شده و هر حرف از طومار پشیمانی‌ام مانند آتشی سوزنده است (هر آتشی مانند حرفی از طومار پشیمانی من است)
7 ـ زمانی دوستان بر گزیده‌ای داشتم، اکنون چه پیش آمد که کسی دوست من نیست (کسی نمی‌خواهد با من دوستی کند)
8 ـ هر نیمه شب آسمان از گریه‌ی شدید و ناله‌ی دردمندم به ستوه می‌آید (خسته و اذیت می‌شود)
9 ـ زندان پادشاه کجا و من کجا؟ (از من بعید است که به زندان پادشاه گرفتار شوم) این چه سرنوشت تلخی بود که ناگهان به سراغم آمد؟
10 ـ زنجیر سنگینی به دست و پایم بسته شده است، شاید که شخص بسیار کم خرد و نادانی هستم.
11 ـ نمی‌دانم چرا زندانی شدم (اما این قدر) می‌دانم که نه دزدم نه حیله گر و ولگرد (علت زندانی شدن من دزدی و و ولگردی نیست)
12 ـ من چه کار کنم و چه کار بدی انجام دادم (هیچ کار بدی نکردم) تا سزاوار (رفتن به) زندان پادشاه شده‌ام؟
13 ـ از ترس، وطنم (ایران) را ترک کردم و به خود گفتم (تصمیم گرفتم) اگر با بخت بد خود همراه شوم و بسازم، بهتر است
14 ـ در وجودم امیدهای زیادی بود، افسوس بر آن همه امید و آرزو (ذوق شاعرانه که محقق نشد)
15 ـ چرا داستان (زندگی و مشکلاتم) را طولانی کنم، و ... همین قدر کافی است زیرا از سخن گفتن هیچ گشایشی (رهایی از زندان و شرایط مناسب‌تر ) حاصل نمی‌شود.

درس 23، «کعبه‌ی مخفی» ص173


1 ـ ای آبشار، برای چه ناله سر می‌دهی؟ (می‌نالی) و از غم چه کسی ناراحتی؟
2 ـ چه درد و گرفتاری داشتی که مانند من تمام شب، سرت را به سنگ می‌زدی (بی تابی می‌کردی) و گریه می‌کردی؟ (درد و گرفتاری من (شاعر) تمامی ندارد)
**
3 ـ اتفاقاً (بر حسب اتفاق) آیینه‌ی چینی شکسته شد، بهتر شد، زمینه‌های خود بینی از بین رفت.
**
4 ـ وقتی عشق نفوذ می‌کند، عقل انسان عاقل را از او می‌گیرد (وقتی عشق در دل انسان عاقل نفوذ پیدا می‌کند، عقلش را از او می‌گیرد) هم چنانکه دزد (برای بهتر دزدیدن) ابتدا چراغ خانه را خاموش می‌کند (عشق و عقل با هم جمع نمی‌شوند)
5 ـ آن بلایی که ما(انسان‌های غافل) بر سر خود ‌آوردیم هیچ نادانی چنین کاری را انجام نداد، در میان خانه‌ی دل و وجودمان، صاحب اصلی‌اش را که خداوند باشد، فراموش کرده‌ایم (بدترین شکل نادانی، فراموشی خداوند است)
6 ـ برو به گرد دلی بگرد (به کسی محبت کن، محبت کسی را بدست آور) که کعبه‌ی پنهان (شاعر) است، زیرا کعبه‌ی ظاهر را حضرت ابراهیم (علیه السلام) ساخت ولی کعبه‌ی پنهان (دل) را خود خداوند آفرید (دل برای خداوند بسیار ارزشمند است)
7 ـ ما مانند شمعی هستیم که از سرنوشت خود آگاهیم، ما را برای سوختن و نور دادن (رنج و سختی) به وجود آورده‌اند.
8 ـ مانند پروانه نیستم که (در برخورد) بایک شعله (حادثه‌ی کوچک) بمیرم بلکه مانند شمع هستم که جانم را از دست می‌دهم (سختی‌ها و مشکلات را تحمل می‌کنم) ولی دودی از من بلند نمی‌شود (اعتراض نمی کنم و ناله سر نمی‌دهم) (مشکلات را به جان می‌خرم و اهل نق زدن و اعتراض نیستم) ـ تحمل در مقابل سختی‌ها
9 ـ بلبل (عاشق) وقتی زیبایی و جلوه‌ی مرا ببیند از عشق به گل (معشوق) دست بر می‌دارد، پیشوای آیین برهمایی وقتی (زیبایی) مرا ببیند از بت پرستی دست می‌کشد (و به سمت من سجده می‌کند)
10 ـ من مانند بوی خوش که در برگ گل پنهان است، در سخن پنهان شدم (زیبایی و جلوه‌ی حقیقی من در سخنان من وجود دارد)، کسی که می‌خواهد شخصیت اصلی و جلوه گری های حقیقی مرا بشناسد باید به سخنان من مراجعه کند. 
**
«درس24» «مسافر»ص177


1 ـ  سلاح جنگی دشمن آن چنان پیکرت را سوزاند (از بین برد) که حتّی خاکسترت را هم ندیدیم (چیزی از پیکرت باقی نماند)
2 ـ دلم گوشه گوشه‌ی سنگرت را برای یافتن دفترچه خاطراتت گشت.
3 ـ و در آن گوشه‌ی تنهایی (سنگر) چیزی جز آخرین صفحه‌ی دفترت (دستمالت) را پیدا نکردم.
4 ـ همان دستمالی که در آن مهر و تسبیح و انگشترت را پیچیده بودی.
5 ـ همان دستمالی که یک روز با آن زخم بازوی هم سنگرت را بستی.
6 ـ همان دستمالی که با قطره‌های اشک نشان دار شد (به اشک آغشته شد) و رازهای چشم گریانت را پنهان کرد.
7 ـ سحر، هنگام رفتن (به خط دشمن) با نرمی و مهربانی آخرین بار بر پیشانیم بوسه زدی،
8 ـ و مرا که تکه‌ی دیگری از پیکرت هستم با غمی دیرینه و دردآور تنها گذاشتی.
9 ـ و از یاد روزی که تن بی سرت را تشییع کردم (برای دفن همراهی کردم) تا حال می‌سوزم (رنج و عذاب می‌کشم)
10 ـ ای مسافر (دوست شهید) کجا می‌روی؟ صبر کن، تکه‌ی دیگر پیکرت (من شاعر) را هم با خود ببر!

«ریشه‌ی پیوند» ص179


1 ـ در وجود من (احساس) افتخار به پدران و اجدادم و (نیز) حماسه و جنگاوری رستم پسر دستان (زال) پنهان است (من به اجداد و روحیات دلاورانه‌شان افتخار می‌کنم)
2ـ در فضای محدود سینه‌ی دردمندم، آگاهی و بصیرت مردان بزرگ وجود دارد (سینه‌ام سرشار از بصیرت است).
3 ـ سرزمین مرا جزیره‌ای خشک و بی حرکت تصور نکن بلکه مانند دریای وسیع و پرتحرک است (عشق به زبان و ادب فارسی در آن وجود دارد)
4 ـ تو فکر نکن که من انسان ترسو و بی دل و جرأتی هستم بلکه مانند شیر خشمگین هستم که در نی زار پنهان است (دل شجاعی در سینه دارم)
5 ـ گمان کردی که ریشه‌ی ارتباط و علاقه‌ی من با زبان، ادبیات و فرهنگ ایرانی قطع شده است، (حال آن که) در وجودم عشق به ایران و ادبیات و فرهنگ آن موج می‌زند (هرگز رابطه‌ام را با زبان و فرهنگ ایرانی از دست نداده‌ام)
**
«تنها انسان‌های با فرهنگ از فرهنگ اصیل خود دم می‌زنند»

/ 0 نظر / 6 بازدید