ادبیات 3(ریاضی -تجربی)

 

به نام هستی بخش

 

معنا و مفهوم شعر

 

ادبیات فارسی3 (تجربی ـ ریاضی)

 

 

 

 

علی اصغر احمدی

دبیر ادبیات ناحیه2 آموزش و پروش استان قم

 

 

 

 

 

 

درس اول (دیباچه‌ی گلستان) ص1


1ـ هیچ کس نمی‌تواند با تکیه بر قدرت و گفتار خود، (آن طور که شایسته است) شکر و سپاس خدا را به‌جا آورد.
2 ـ بنده بهتر است که به خاطر کوتاهی (در شکر گزاری) و گناه خویش، در پیشگاه خداوند، پوزش بطلبد.
3 ـ و گرنه، کسی نمی‌تواند، آن چه را که شایسته‌ی خداوند است، به جا بیاورد.
4 ـ ابر و باد و ماه و خورشید و آسمان (همه‌ی پدیده‌های آفرینش) در حرکتند تا تو (انسان) روزی به دست بیاوری و از یاد خدا غافل نشوی.
5 ـ همه‌ی پدیده‌ها برای آسایش و بهره‌مندی تو، مطیع تو شده و در اختیارت قرار گرفته‌اند، (بنابراین) اگر تو از خداوند اطاعت نکنی، شرط انصاف را رعایت نکرده‌ای.
6 ـ  (حضرت رسول (ص)) شفاعت کننده، فرمانروا، پیام آور، بخشنده، زیبا، خوش اندام، خوش بو و دارای نشان پیامبری است.
7 ـ با کمال خود به مرتبه‌ی بلند رسید و با زیبایی (ظاهری و باطنی) اش، تاریکی‌ها را برطرف کرد. همه‌ی صفات او زیباست؛ بر او و خاندانش درود بفرستید.
8 ـ اُمّتی که پشتیبانی چون تو دارد، غمی ندارد و کسی که هدایت گری چون نوح (ع) داشته باشد، از موج دریای مشکلات، ترسی نخواهد داشت.
9 ـ بخشش و مهربانی خداوند را ببین (که) بنده، گناه کرده ولی خداوند شرمنده است.
10 ـ اگر کسی از من بخواهد خداوند را توصیف کنم، انسان عاشق (من شاعر) از خدایی که نشانی (از او) ندارد، چه چیزی را شرح دهد؟ (نمی‌تواند چیزی بگوید).
11 ـ انسان‌های عاشق در راه عشق به معشوق خود، جان می‌دهند (فدا می‌شوند) و از کشته‌ها هم هرگز صدایی بلند نمی‌شود.
12 ـ ای پرنده‌ی سحری (بلبل = عاشق غیر حقیقی) عشق حقیقی را از پروانه یاد بگیر، زیرا پروانه‌ی عاشق، جانش را در راه عشق می‌دهد ولی صدایی (اعتراضی) از او در نمی‌آید.
13 ـ این ادّعا کنندگان شناخت حقیقی خداوند، واقعاً شناختی از او ندارند. زیرا کسی که حقیقتاً خدا را بشناسد، (درباره‌ی این شناختش) دیگران را با خبر نمی‌کند (بلکه راز عشق را پنهان می‌کند)
14 ـ ای کسی که از خیال و سنجش و گمان و پندار و از هر چه در توصیف تو گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم برتر هستی!
15 ـ مجلس حمد و ستایش تو تمام شد (سخنان ما در حمد و ستایش تو تمام شد) و عمر هم به پایان رسید ولی ما (وصف کنندگان = انسان‌ها) هنوز در ابتدای وصف (ستایش تو) قرار داریم (فرومانده و ناتوان شده‌ایم)


 (افلاک، حریم بارگاهت)، ص4


1 ـ ای کسی که مسیر اصلی رفت و آمد تو (جایگاه اصلی تو) بالای آسمان هفتم و تکیه گاه تو عرش الهی (آسمان نهم) است.
2 ـ ای کسی که گوشه‌ی کلاه تو، ایوان بالای فلک نهم را شکسته و از آن جا گذشته است (تو آن چنان مقامی داری که فلک نهم با مرتبه‌ی بلند خود در برابرت، پست و بی اعتبار است.)
3 ـ هم عقل (اندیشه و خرد آدمی) در خدمت توست (پیرو توست) و هم دین برای حفظ خود به تو پناه آورده است.
4 ـ ماه با همه زیبایی در مقابل زیبایی تو مثل آویزه (گردن بند) کوچکی در گردن اسب تو و شب با همه‌ی سیاهی و بزرگی‌اش، رشته‌ای از پرچم سیاه رنگ تو به حساب می‌آید.
5 ـ حضرت جبرئیل(ع) (جهت خدمت به تو) در درگاهت اقامت گزیده است و حریم بارگاه تو (جایگاه حقیقی تو) در آسمان‌هاست.
6 ـ آسمان اگر چه بلند است اما زیر پای توست (در مقابل مقامت بی ارزش است) و عقل اگر چه بزرگ است اما در برابر بزرگی تو مانند طفل راهی کوچک به حساب می‌آید.
7 ـ خداوند به خاطر بزرگداشت تو به چهره‌ی مانند ماه زیبایت سوگند یاد کرده است.
8 ـ خداوندی که برای محافظت و نگهبانی از جان، خرد و اندیشه را آفرید، (در قرآن) نام تو را هم ردیف نام خود آورده است.

درس 21، «موسی و شبان» ص153


1 ـ موسی (علیه السلام) چوپانی را در راه دید که همواره می‌گفت: «ای خدا و ای معبود»
2 ـ تو کجا هستی تا من نوکر و غلامت شوم، برایت کفش چرمی بدوزم و موی سرت را شانه کنم.
3 ـ دست قشنگت را ببوسم، پای زیبایت را مالش بدهم و به هنگام خواب، مکان خوشگلت را جارو کنم.
4 ـ ای کسی که تمام بزهای من (سرمایه‌ام) نثارت باد، ای کسی که سر و صداهای چوپانی من برای تو و به یاد توست (به یاد تو انگیزه برای کار و تلاش پیدا می‌کنم)
5 ـ آن چوپان به همین شیوه سخنان بیهوده می‌گفت، موسی(ع) گفت: فلانی، با چه کسی سخن می‌گویی (روی سخنت با کیست؟)
6 ـ (چوپان) گفت: با آن کسی که ما را آفرید و زمین و آسمان (تمام پدیده‌های هستی) از (قدرت) او پدید آمده است.
7 ـ موسی(ع) گفت: هان (آگاه باش، توجه کن) گستاخ و بیهوده گو شدی، نه تنها که مسلمان (دین دار) نشدی که بی دین هم شدی.
8 ـ این چه کار بیهوده‌ای است که انجام می‌دهی و سخن کفر آمیز و بیهوده‌ای است که بر زبان می‌آوری؟ دیگر (این چنین) حرف نزن و ساکت شو.
9 ـ کفش چرمی و پا پیچ شایسته‌ی (موجودی چون) توست، چنین چیزها هرگز شایسته‌ی آفتاب حقیقت (خداوند) نیست.
10 ـ اگر دهانت را از گفتن چنین سخنی نبندی (ساکت نشوی) آتش خشم الهی شعله ور می‌شود و موجودات را می‌سوزاند (قهر و غضب خداوند موجودات را از بین می‌برد)
11 ـ (چوپان) گفت: ای موسی دهانم را بستی (مرا وادار به سکوت کردی) و جانم را به خاطر پشیمانی آتش زدی (بسیار ناراحتم کردی)
12 ـ از روی ناراحتی لباسش را پاره کرد و آه سوزناکی کشید و در بیابان به راه افتاد و رفت.
13 ـ از خدا به سوی موسی(ع) وحی رسید که بنده‌ی ما را (چوپان) از ما جدا کردی.
14 ـ تو برای وصل کردن بندگان به ما پیامبر شده‌ای نه برای جدا کردن آن‌ها از ما (فلسفه‌ی رسالت وصل کردن بندگان به خداست)
15 ـ من در وجود هر کسی خو و عادتی خاص قرار داده و به هر کسی شیوه‌ی بیان مخصوصی داده‌ام تا با آن مقصود خود را بیان کند.
16 ـ وقتی موسی(ع) این سرزنش را از خدا شنید، در بیابان به دنبال چوپان دوید.
17 ـ سرانجام او را پیدا کرد و دید و گفت: مژده بده که (از جانب حق) فرمانی (اجازه‌ای) رسید.
18 ـ به دنبال هیچ آداب و رسوم و نظم و ترتیب خاص (در سخن گفتن با خدا) نباش، هرچه دل تنگت می‌خواهد (هرچه دوست داری) (به خدا) بگو.

درس دوم / رزم رستم و اسفندیار، ص9


1 ـ وقتی روز شد، رستم لباس جنگی‌اش را پوشید و علاوه بر گبر (لباس جنگی)، ببر بیان (زره مخصوص) را نیز برای حفظ تن روی آن پوشید.
2 ـ ریسمانی را به ترک بند زین اسب بست و روی آن اسب قوی هیکل نشست (سوار شد)
3 ـ رستم در حالی که ناراحت بود و بر لبش پند و اندرز (به اسفندیار) داشت، تا کنار (ساحل) رود هیرمند آمد.
4 ـ از کنار رود (هیرمند) گذشت و به سمت بالا (بلندی) رفت و از کار روزگار شگفت زده شده بود.
5 ـ (رستم) فریاد زد که‌ای اسفندیار مبارک و زیبا، حریفت آمده، خودت را برای جنگ آماده کن.
6 ـ وقتی اسفندیار این سخن را از آن دلاور جنگ جوی پیر (رستم) شنید،
7 ـ (اسفندیار) خندید و گفت: اکنون آماده نبرد با تو هستم بلکه از همان زمان که از خواب بلند شدم (برای نبرد آماده‌ام)
8 ـ (اسفندیار) دستور داد تا زره، کلاه جنگی و نیز تیردان و نیزه‌ی جنگ جو (اسفندیار = او) را
9 ـ (نزد او) بردند و او سینه‌ی (تن) تابناکش را (بازره) پوشاند و آن کلاه شاهانه را بر سرش گذاشت.
10 ـ (اسفندیار) دستور داد تا بر اسب سیاه (اسب مخصوص او) زین گذاشتند و آن را نزدیک (نزد) شاه (اسفندیار) بردند.
11 ـ وقتی جنگ جو (اسفندیار) زره اش را پوشید، به خاطر نیرو و نشاطی که داشت،
12 ـ ته نیزه را بر زمین گذاشت و از روی زمین بر زین (اسب) قرار گرفت؛
13 ـ مانند پلنگی که بر پشت گورخر سوار شود و از گورخر شور (صدای نعره) بلند شود (این گونه اسفندیار روی اسب نشست)
14 ـ دو جنگ جو به گونه‌ای وارد میدان جنگ شدند که گویی در جهان هیچ بزم (جشن و شادی) وجود ندارد.
15 ـ وقتی پیر و جوان، دو شیر سربلند و دو پهلوان (رستم و اسفندیار) به هم نزدیک شدند،
16 ـ (آن چنان) فریادی از اسب دو پهلوان بلند شد که گویا میدان جنگ از هم دریده (پاره) شد.
17 ـ رستم با صدای بلند چنین گفت: ای شاه دل شاد (خوشحال، بانشاط) و خوش بخت!
18 ـ اگر خواهان جنگ و خونریزی هستی و دوست داری تن به این سختی (جنگ و خونریزی) بدهی،
19 ـ بگو تا سواران (جنگ جویان) زابلی را که خنجرهای کابلی (در دست) دارند بیاورم؛
20 ـ آن‌ها را در این میدان جنگ به جنگیدن وا می‌داریم و خودمان این جا (اکنون) لحظاتی دست از جنگ بر می‌داریم.
21 ـ (با این کار) تو به آرزویت که خون ریزی و جنگ است می‌رسی و حرکت و تلاش و جنگیدن را می‌بینی
22 ـ اسفندیار به او چنین پاسخ داد: که چرا این قدر سخنان بی فایده و زشت می‌گویی؟
23 ـ جنگیدن با (سپاه) زابل، یا ایران و کابل هیچ ضرورت و فایده‌ای برای من ندارد.
24 ـ چنین کاری (شاهد تماشای جنگ و خونریزی دیگران بودن) هرگز جزء آیین من نیست واین کار در دین من شایسته نیست؛
25 ـ که ایرانیان را به کشتن بدهم (تا این که) خود در جهان تاج پادشاهی بر سر بگذارم. (پادشاه شوم)
26 ـ اگر تو نیاز به یار و یاور داری بیاور (اما) من هرگز نیازی به یار و کمک کار ندارم.
27 ـ دو جنگ جو پیمان بستند که هیچ کس در آن جنگ به کمک آن‌ها نیاید.
28 ـ ابتدا با نیزه جنگیدند (و به خاطر برخورد نیزه با بدن‌ها) از زره (بدن‌هایشان) خون جاری کردند. (خون جاری شد)
29 ـ به خاطر قدرت اسب‌ها و ضربه‌ی پهلوانان، شمشیرهای سنگین آنان شکسته شد.
30 ـ مانند شیرهای جنگ جو آشوب به پا کردند و با خشم بسیار بدن‌های یکدیگر را زخمی نمودند.
31 ـ دسته‌ی آن گرزهای (=عمودهای) سنگین شکست و دست دو پهلوان (از جنگ با گرز) ناتوان شد.
32 ـ پس از آن چرم کمر (کمربند) یکدیگر را گرفتند و دو اسب تندرو، سرشان را خم کرده بودند.
33 ـ هر یک از آن دو نیرویش را بر دیگری وارد می‌کرد اما (به خاطر توازن قدرت دو پهلوان) هیچ کدام از جای خود حرکت نکردند و بر دیگری فایق نیامدند.
34 ـ (آن دو پهلوان) از میدان جنگ فاصله گرفتند (در حالی که) اسب‌ها غمگین (زخمی) و جنگ جویان مجروح و ناتوان شده بودند.
35 ـ کف در دهان پهلوانان با خون و خاک آمیخته و تمام لباس و پوشش جنگی آن‌ها چاک چاک شده بود.
36 ـ توی سیستانی (رستم) مگر کمان (تیراندازی ماهرانه) و سینه (نیروی بدنی) مرد جنگ جو (منِ اسفندیار) را از یاد بردی؟
37 ـ تو از فریب و جادوی زال (پدرت) این گونه سالم و زنده هستی و گرنه پایت لب گور بود (باید می‌مردی)
38 ـ آن چنان گردنت را امروز (بر زمین) می‌کوبم که پس از این تو را زال زنده نبیند.
39 ـ از خدای پاک که جهان هستی در اختیار اوست بترس و عقل و احساس خود را از بین نبر (عقلت را به دست احساس نده)
40 ـ من امروز برای جنگ (این جا) نیامدم (بلکه) برای حفظ آبرو و عذر خواهی آمدم.
41 ـ تو با من ظالمانه برخورد می‌کنی و کار غیر عاقلانه (از روی نادانی) انجام می‌دهی.
42 ـ (رستم) کمان را آماده کرد و آن تیر گزی که نوک آن را به زهر (سم) آلوده کرده بود،
43 ـ تیر گز را در کمان گذاشت (و برای ارتباط با خدای یکتا) سرش را به سوی آسمان بلند کرد.
44 ـ گفت: ای خدای پاک و آفریننده‌ی خورشید و ای زیاد کننده‌ی دانش و شکوه و قدرت!
45 ـ (تو) این جان پاک، قدرت و روان مرا می‌بینی (تو می‌دانی که من قصد جنگیدن ندارم)
46 ـ که چقدر تلاش می‌کنم تا شاید اسفندیار از جنگیدن دست بر دارد؛
47 ـ تو می‌دانی که کوشش (اسفندیار) ظالمانه است و دم از جنگ و مردانگی می‌زند (می‌خواهد جنگاوری و مردانگی‌اش را ثابت کند)
48 ـ (ای خدایی که) تو آفریننده‌ی ماه و سیاره تیر هستی، به کیفر این گناه (کشتن اسفندیار) مرا باز خواست نکن.
49 ـ رستم به همان صورت که سیمرغ دستور داده بود، تیر گز را به سرعت در کمان گذاشت.
50 ـ (رستم) تیر را به چشم اسفندیار زد و جهان پیش چشم اسفندیار پر آوازه، تیره و تار شد (مُرد)
51 ـ قامت بلند و رعنای اسفندیار را خم کرد (قامت ...خم شد) و دانش و شکوه از او دورگشت(با آمدن مرگ همه چیز را از دست داد)

درس هشتم «بانگ جَرَس» ص67

1 ـ زمان آن فرا رسیده است تا توشه‌ی سفر را روی اسب ببندیم (خود را برای سفر آماده کنیم) و برای گذشتن از موانع، مشکلات، سختی‌ها و... تصمیمی جدّی بگیریم.
2 ـ از هر گوشه و کناری صدای کوچ کردن به گوش می‌رسد (همه دارند خودشان را برای سفر آماده می‌کنند) صدای زنگ شتر (کاروان) بلند شد (آغاز حرکت فرا رسید) وای بر من که هنوز هیچ آمادگی برای سفر ندارم و ساکتم
3 ـ مبارزان دلاور و شجاع قصد سفر دارند و آماده‌ی حرکت و هجوم هستند
4 ـ ای برادر (انسان مبارز، مکتبی، انقلابی و...) زمان سفر فرا رسید، راه درازی در پیش است، نترس، شتاب کن، اراده و تلاش در این مسیر مشکلات را حل می‌کند.
5 ـ زمان سفر فرا رسید، بر اسب سوار شویم و در دشت بتازیم (با شور و اشتیاق تمام حرکت کنیم) و باید تا سرزمین مقدّس و شایسته‌ی زیارت فلسطین پیش برویم.
6 ـ سرزمین فلسطین پر از اسرائیلیان غاصب و ستمگر است، حضرت امام خمینی(ره) فرمانده و رهبر (جنگ علیه اسرائیلی‌ها) است و موانع و مشکلات زیادی در مسیر مبارزه وجود دارد.
7 ـ ای برادر (انسان مبارز و...) کشور ما به اشغال (بیگانگان) در آمده است، ای برادر، مایه‌ی ننگ است که اسرائیلی کشور ما را اشغال کند (و ما را آواره‌ی کوه و بیابان گرداند)
8 ـ (از فرمانده = حضرت امام) دستور رسیده است که فلسطین را از رژیم غاصب صهیونیستی نجات بدهیم و تخت و نگین (فلسطین) را از اهریمن (= شیطان = اسرائیل) پس بگیریم.
9 ـ یعنی امام خمینی، تصمیم گرفت اسرائیلی‌ها را نابود کند، ای یاوران (کمک کنندگان) باید رهبر را در این راه کمک کرد.
10 ـ فرمان رهبر (امام خمینی) این است که به دشت (فلسطین اشغالی) حمله کنید و اگر در این جنگ افراد بسیار زیادی کشته شوند، نباید دست از آن کشید (بلکه تا نابودی اسرائیل جنگ باید ادامه یابد)
11 ـ اطاعت کردن از فرمان رهبر، واجب است. اگر شدیدترین حمله‌ها از ناحیه‌ی اسرائیلی‌ها علیه ما صورت بگیرد، (تحمل آن‌ها بر ما) سخت نیست.
12 ـ عزیز من، محبوب من، بلند شو و عزم سفر (جنگ) کن (خودت را برای جنگ کاملاً آماده کن) اگر اسرائیلی‌ها به سخت‌ترین شیوه‌ی ممکن با تو بجنگند، (نترس) از آن استقبال کن و جانت را فدا کن.
13 ـ عزیز من، آماده شو تا به جولان (ناحیه‌ی کوهستانی بین اردن و سوریه) حمله کنیم (و آن از دست رژیم صهیونیستی آزاد سازیم) و از آن جا تاخت و تاز کنان تا مرز لبنان پیش برویم (و آن را نیز آزاد کنیم)
14 ـ آن جایی که هر طرفش پر از شهید است، جایی که هر کوچه و خیابانش نشان از غمی پنهان دارد.
15 ـ عزیز من غم لبنان ما را از بین برده است، داغ قتل عام مردم روستای دیریاسین ما را نابود کرده است.
16 ـ باید با شور و شوق هر چه تمام‌تر مشکلات و گرفتاری‌ها را از فلسطین بر طرف نماییم ( این کشور را از اشغال اسرائیل در بیاوریم) و خودمان را (برای پاکسازی آن از بیگانه) به آن جا برسانیم.
17 ـ عزیز من، حرکت کن و به ندای پیشرو کاروان (حضرت امام) گوش بده اکنون امام ما پرچم مبارزه علیه اسرائیل را به دوش گرفته است (خودش را برای جنگ با اسرائیل آماده کرده است)
18 ـ در حالی که الله اکبر می‌گویی و ندای یاری طلبی امام را اجابت می‌کنی، آماده‌ی حرکت و هجوم علیه دشمن باش. مقصد نهایی تو در این سفر به همراه فرمانده (امام) سرزمین فلسطین است.

درس نهم «باغ نگاه»ص78


1 ـ به هنگام صبح، روشنایی چشمان تو مانند دو پرنده‌ی آزاد، آرام، چشمانت را رها کرد (نور چشمانت را از دست دادی)
2 ـ هنگام شب روشنایی چشمانت مانند دو ردیف از قمری (به آرامی) همراه نسیم از چشمت پرواز کرد (نور چشمانت را از دست دادی = نابینا شدی)
3 ـ آفتاب با وجود درخشش بسیار زیادش در مقابل عظمت و زیبایی نگاه و بینش تو مثل خار و خس بی ارزش است.
4 ـ آبشار با وجود جوش و خروش بسیارش در مقابل خشم مکتبی و انقلابی تو مانند موج پنهان و آرامی است.
5 ـ هنوز هم می‌شود از نگاه زیبا و بینش عمیق تو، آگاهی، بصیرت و معنویت و... به دست آورد.

درس دوازدهم، امید دیدار، ص95


1 ـ اگر روز جدایی از معشوق با بی وفایی و نامهربانی همراه نباشد، چه روز خوب و شیرینی است.
2 ـ اگر چه جدایی محبوب سخت است اما در این دوری، امید به دیدن دوباره‌ی او شیرین است.
3 ـ اگر امیدی برای دوباره دیدن یار وجود داشته باشد، غم تنهایی (دوری) را تحمل کردن، آسان است.
4 ـ وقتی یک روز چهره‌ی محبوب را ببینم، غم سالیان دراز دوری او از بین می‌رود.
5 ـ اگر روزی با معشوق شیرینی بخوری (خوش بگذرانی ـ شاد باشی) اندوه سال‌های طولانی (فراق) را فراموش می‌کنی.
6 ـ ای انسان تو از یک باغبان کمتر (بی ارزش‌تر) نیستی و عشق تو (به معشوق) از عشق باغبان به گلستان کمتر نیست.
7 ـ نمی‌بینی وقتی باغبان گلی را می‌کارد، چقدر غم و غصه می‌خورد تا گلش به ثمر برسد؟
8 ـ شب و روز دست از غذا و خواب می‌کشد (به خود سختی می‌دهد) گاهی آن را زینت می‌کند و گاهی آب می‌دهد.
9 ـ گاهی به خاطر مراقبت از گل، خوابش نمی‌گیرد و گاهی از خار آن، دستش زخمی می‌شود.
10 ـ باغبان این همه رنج و سختی را به این امید تحمل می‌کند که روزی ثمر و میوه‌ی آن را ببیند.
11 ـ نمی‌بینی آن کسی را که بلبلی دارد که از نغمه‌ی خوش آن هر دلی را به نشاط می‌آورد،
12 ـ شب و روز به آن، آب و دانه می‌دهد و برایش از چوب خوشبو و مرغوب خانه می‌سازد.
13 ـ همیشه با او شاد و خوش است، به این امید که آواز خوشی سر دهد
14 ـ همیشه تا ماه و خورشید طلوع می‌کند (تا زمانی که طبیعت و هستی برقرار است) به رسیدن محبوبم امید دارم.
15 ـ درخت عشق در دلِ من به چه چیزی شبیه است؟ به سر و بوستان (عشق در وجود من مثل سرو، تازه و ماندگار است)
16 ـ به هنگام سرما، شاخه‌اش خشک و در گرما برگش زرد نمی‌شود (عشق در وجود من همیشه هست)
17 ـ درخت عشق من همیشه سبز، نیکو و تازه است؛ گویی هر روز آن مانند بهار تازه و بانشاط است.
18 ـ درخت عشق در وجود تو به چیزی شباهت دارد؟ به باغ پاییز (عشق در وجود تو مثل باغ پاییزی پژمرده است)
19 ـ درخت عشق تو بی برگ و میوه است، گل و برگ آن (جلوه‌های زیبایش) از بین رفته و خار (زشتی‌اش) باقی مانده است (زیبایی‌های عشق در وجودت نیست، هر چه هست زشتی و بی وفایی آن است)
20 ـ من مانند شاخه‌ا‌ی تشنه در بهارم و تو همانند هوای ابری و بارانی هستی (من نیاز به محبت تو دارم)
21 ـ ای زیبا رو، تا زمانی که زنده‌ام امیدم را از تو قطع نمی‌کنم.
22 ـ تا زمانی که عشق تو صبر را از من گرفته، به امید رسیدن به تو جانم در بدن مانده است (زنده مانده‌ام)
23 ـ جان من یک باره در آتش جدایی تو نمی‌سوزد زیرا امید رسیدن به تو هر لحظه مثل آبی آن را خاموش می‌کند (امید به تو سختی جدایی را از بین می‌برد)
24 ـ وای به حالم اگر امید به تو را از دست بدهم زیرا بدون امید به تو لحظه‌ای زنده نیستم.

«آفتاب وفا» ص97


1 ـ ای صبح، نگاه کن (توجه کن) که تو را به کجا می‌فرستم، تو را نزد آفتاب وفاداری (محبوب) می‌فرستم.
2 ـ این نامه سربسته را به آن مهربان (محبوب) برسان و به کسی خبر نده که تو را کجا می‌فرستم.
3 ـ (ای صبح) تو روشنی و اثر پاکی و صفا هستی، تو را از آن بارگاه دوستی به سوی بارگاه پاکی (محبوب) می‌فرستم
4 ـ باد صبا دروغ گو است ولی تو راست گو هستی، تو را بر خلاف میل باد صبا، آن جا (نزد محبوبم) روانه می‌کنم
5 ـ از ابر سحرگاهی برای قبای زرینت زرهی فراهم کن زیرا تو را مانند پیک قبا بسته (آماده) آن جا (نزد محبوبم) می‌فرستم.
6 ـ هوا و هوس، خود را مانند رشته‌ای به جان من گره زده است. تو را نزد گره گشانیده ی هوا و هوس (محبوب حقیقی = خداوند) می‌فرستم (تا مرا از اسارت هوا و هوس نجات بدهد)
7 ـ عمر لحظه‌ای درنگ نمی‌کند، می‌گذرد، اگر چنین نبود تو را با شتاب (نزد محبوب) نمی‌فرستادم.
8 ـ (ای صبح) تو را برای دوای هر یک از دردهایی که بر دل (وجود) خاقانی وارد شده است، (نزد محبوبم) می‌فرستم.

 

 

 

درس سیزدهم، پروانه ی بی پروا، ص99


1 ـ شبی پروانه‌ها (عاشقان) گرد آمدند و در خانه‌ای خواستار دیدار شمع (محبوب) شدند.
2 ـ همه می‌گفتند: باید یکی از ما خبری از مطلوب (شمع) برایمان بیاورد.
3 ـ پروانه‌ای از دور تا نزدیک قصری رفت و در اطراف قصر به دنبال نور شمع می‌گشت.
4 ـ (پروانه) برگشت و آن چه دیده بود شرح داد (بازگو کرد) و به اندازه‌ی فهم و درک خود شروع کرد به توصیف شمع
5 ـ سخن شناس (پیر راه دان) که در آن جمع مقام و موقعیت برجسته‌ای داشت، گفت: او به حقیقت شمع آگاهی ندارد.
6 ـ پروانه دیگری رفت و از نورِ (شمع) عبور کرد و خودش را از دور به شمع زد (به نور شمع رساند)
7 ـ پرواز کنان در پرتو نور شمع قرار گرفت، (نور) شمع بر او چیره شد و او نتوانست دوام بیاورد.
8 ـ او نیز برگشت و اندکی از راز (شمع = معشوق) را گفت و از رسیدن به شمع، شرح کوتاهی باز گو کرد.
9 ـ سخن شناس (پیر راه دان) به این پروانه گفت: ای عزیز، این گزارش بیان شده درباره‌ی شمع، نشانه‌ی حقیقی آن نیست، تو نیز مانند آن یکی (پروانه قبلی) به حقیقت شمع نرسیدی.
10 ـ پروانه‌ی دیگری بلند شد و مستانه می‌رفت و شاد و با نشاط روی آتش (شعله‌ی شمع) نشست.
11 ـ آتش را در آغوش کشید و با شادمانی خودش را در آن ناپدید کرد.
12 ـ وقتی شعله‌ی شمع تمام وجودش را فرا گرفت و اعضای آن مثل آتشی سرخ شد،
13 ـ سخن شناس (پیر راه دان) آن‌ها وقتی او را از دور دید که شمع او را هم رنگِ نور خود کرده است،
14 ـ گفت: تنها این پروانه کار آزموده (با تجربه = عاشق) است، هیچ کس نمی‌داند، تنها او از (معشوق) خبر دارد.
15 ـ از میان همه (مدعیان عشق به محبوب) تنها کسی که از خود بی خبر و بی اثر باشد (خودش را فراموش کند) می‌تواند از راز عشق (محبوب) خبر داشته باشد.
16 ـ تا زمانی که از جسم و جانت بی خبر نشوی (وجودت را ندیده نگیری) هرگز نمی‌توانی لحظه‌ای از محبوب خبری دریافت کنی (به درک عشق محبوب برسی)

 

 

 «سخن تازه» ص100


1 ـ هان، سخن تازه‌ای بگو تا دو جهان (دنیا و آخرت) از سخن تازه‌ی تو با طراوت شود و از حد جهان هستی بگذرد و بیرون از آن را نیز در بر بگیرد.
2 ـ کسی که از دم (سخن عسیایی) تو زنده و شاداب نمی‌شود، بدبخت است، چنین کسی یا دچار زرق و برق و فریب می‌شود یا شهرت طلبی و خود خواهی.
3 ـ کسی که به تو تکیه کند، به زودی به گنج (سعادت و توفیق) دست می‌یابد مخصوصاً وقتی او را به حضور بپذیری و او محرم اسرار عشق گردد.
4 ـ آب (یکی از عناصر سازنده‌ی وجود انسان) از کجا می‌دانست روزی گوهر گوینده (نفس ناطقه‌ی انسان) می‌شود و خاک (یکی از عناصر سازنده‌ی وجود انسان) از کجا می‌دانست، غمزه‌ی غماّزه (نشان دهنده‌ی اسرار و رازهای الهی) می‌شود.
5 ـ هیچ کس بدون عنایت تو (محبوب =خداوند) به موفقیت و سربلندی و سعادت نمی‌رسد، اگر کسی بدون توجه و یاری تو ادعای موفقیت نماید، چنین موفقیتی ظاهری و بی ارزش است.
6 ـ وقتی شتر حضرت صالح(ع) از دل کوه بیرون آمد، یقین پیدا کردم که به دنبال مژده و فرمان تو، کوه ساکن و بی حرکت مثل شتر تند رو به حرکت در می‌آید.
7 ـ راز (عشق) را پنهان کن و ساکت باش اگر چه سکوت (بیان نکردن راز عشق) دردناک است، چیزی که تلخ و درد ناک است می‌تواند زمینه‌ی کمال و تعالی را فراهم سازد.
«جانتان را از عشق به محبوب ازلی و ابدی سرشار باد»

 

 درس چهاردهم «از ماست که بر ماست» ص110


1 ـ روزی عقابی از روی سنگ به آسمان پرید و برای به دست آوردن غذا پر و بالش را آماده کرد (پرواز کرد)
2 ـ به بال راست خود نگاهی کرد و این چنین گفت: امروز تمام جهان زیر پر من است (بر تمام جهان مسلط هستم ـ همه جا را می‌بینم)
3 ـ وقتی در بلندترین نقطه‌ی آسمان پرواز کنم با چشم تیز بین خود ذره‌ی ته دریا را می‌بینم (چشم تیز بینی دارم      (نازیدن به توانایی‌های شخصی)
4 ـ اگر پشه‌ای روی خار و خسی حرکت کند، به راحتی حرکتش را می‌بینم (غرور به خاطر توانایی‌ها)
5 ـ از خودش بسیار تعریف کرد و مغرور شد و از سرنوشت نترسید، نگاه کن که از طرف روزگار ستمکار چه بر سرش آمد (خود ستایی و غفلت از سرنوشت)
6 ـ ناگهان از کمینگاه تیر انداز ماهری تیری را از بد حادثه مستقیماً به سوی او رها کرد.
7 ـ آن تیر کشنده به بال عقاب برخورد کرد و او را از آسمان به زمین (پایین) انداخت.
8 ـ به زمین افتاد و مثل ماهی به خود غلتید، سپس از هر طرف پر خود را باز می‌کرد (درمی‌آورد)
9 ـ (عقاب) گفت: جای تعجب است که چیزی (تیری) از جنس چوب و آهن چه طور ممکن است این گونه تند و تیز باشد و با قدرت و شتاب به آسمان بپرد؟!
10 ـ به سوی تیر نگاه کرد و پر خودش را در (انتهای) آن دید، گفت: از دست چه کسی بنالیم زیرا هر گرفتاری و بدبختی که بر سرما می‌آید به خاطر کردار بد و نسنجیده‌ی خود ماست.

درس پانزدهم، «زاغ و کبک» ص116


1 ـ کلاغی به خاطر آسایشی که به او دست داد (می‌خواست آسایش یابد) از باغ به بیابان و صحرا کوچ کرد (نقل مکان کرد)
2 ـ در دامنه‌ی کوه میدان و منطقه‌ی وسیعی از گل و سبزه را دید که نشان دهنده‌ی گنج پنهان در دل کوه بود.
3 ـ کبک کمیابی با زیبایی کامل، محبوب آن باغ فیروزه‌ای رنگ بود.
4 ـ (کبکی که) در رفتن، دویدن و قدم زدن، تند و تیز و رفتار، پرش و حرکاتش بسیار زیبا بود.
5 ـ حرکت‌هایش با همدیگر متناسب و گام‌هایش به هم نزدیک بود.
6 ـ وقتی کلاغ آن راه و روش و حرکت‌های هماهنگ و زیبا را دید،
7 ـ با دلی عاشق کبک، شروع کرد به تقلید کردن رفتار و حرکات او.
8 ـ (کلاغ) از روش خود دست کشید (روش خود را رها کرد) و به دنبال کبک به تقلید پرداخت.
9 ـ پا جای پای کبک می‌گذاشت و با قلم او می‌نوشت (هر کاری که کبک انجام می‌داد او هم همان کار را بی کم و کاست انجام می‌داد)
10 ـ خلاصه کلاغ در آن سبزه زار چند روزی به همین شیوه از کبک تقلید می‌کرد.
11 ـ سرانجام به خاطر بی تجربگی خود، زیان دید و نتوانست راه و روش کبک را بیاموزد.
12 ـ را

/ 0 نظر / 19 بازدید