درپناه بهار!

بایدباورکردکه چهره ی عالم سبزشد،زمین خواب زمستانه اش رارهاکرد،آسمان صمیمی وهواعاشق ترگردیده است..بایدایمان آوردکه زمستان رفت وپاییز فراررابرقرارترجیح داد.نمی توان آبی آسمان،  چشمک زدن ستاره ها و  لباس سبز  چمن هاوخوانش صمیمی بلبلان مست راندیدونشنید!بهارباهمه ی جلوه های رنگارنگش خودرابرای ماآراسته است تاخوب نگاهش کنیم وبه دل دوست داریمش. قطاربهارایستگاه اول ودومش را باخوشی وخرمی پیمودواکنون درآستانه ایستگاه سوم آن ایستاده ایم!تاچشم بزنی ازایستگاه آخرهم می گذردومی رودتایک سال بعد.

گویی هنوزباورمان نشده که بهارباهمه ی کرشمه های خیره کننده اش آمده است. بسیاری ازماها همچنان درزمستان وپاییزبه سرمی بریم!درهمان فضای سرد،خسته کننده، زرد  و گرفته! نه سبزه ها  را می بینیم،نه جویبارها ونه چهره ی دراندشت دشت هاوصحراهارا.مایادنگرفته ایم که خوب ببینیم!زیباببینیم،آنچه راباید،ببینیم وآنچه رانباید،نبینیم!

 خدای مهربان هرچیزی راباحکمت دراختیارماقرارداده است؛زمستان برای زمستان؛تابستان برای تابستان و...نبایدباچشم زمستان به بهارنگریست!بهارراباچشم بهاربایددید.تاچشممان عوض نشود،بهارماهمچنان زمستان وتابستانمان همچنان پاییزاست!ای کاش همه ی فصل هاراباچشم بهارمی دیدیم،حتی زمستان را!ای کاش یادمی گرفتیم که جوانه ها ورویش ها تنهادربهارنیست،بلکه درسردترین فصل هاهم می توان جوانه زدوبالید.

/ 0 نظر / 16 بازدید