خاطرات سرزمین وحی(2)

 

اشک حسرت یک پیرمرد  

امروز وقتی از دارهادی به سمت هتل مواکب برمی​گشتم با پیرمردی از کاروان ارومیه برخورد کردم. گویا این زایر دل شکسته، منتظر سوال من بود تا گریه کند وعقده ی دلش رابگشاید. به این پیرمردی که از دست و سرو رویش کار و فعالیت و تلاش خستگی ناپذیر می بارید، گفتم: حاج آقا! سفر چگونه بود؟ سرش را در حالیکه تکان می​داد، پایین انداخت و اشک ازچشمانش جاری ساخت و با حسرت همراه عشق گفت:" چگونه بود،هیچ سفری مثل این سفرنیست! بهترین سفر در طول دوران زندگی! حیف که زود تمام شد!" می‌شد دانه​های اشک این دل سوخته ی عاشق رایکی یکی شمرد.

چون فکر کردم شاید اولین سفر او به این مکان مقدس است که این‌گونه تحت تأثیر هیبت و عظمت آن واقع شده و به نوعی به خود اتهامی رسیده که چرا تابه حال نتوانسته است بیشتر به این سرزمین نورانی  سفرکند، پرسیدم: پدر! سفر چندم شماست؟ گفت: سفر هفتم، گفتم کدام سفربه شما بیشتر خوش گذشت؟ دوباره گویا حرارت  درونش  را شعله​ورتر کرده باشم، سرش را به زیر انداخت و درحالیکه از گونه​اش اشک جاری بود، آهسته سوالم را با حالت تعجبی تکرار کرد: کدام سفر بیشتر خوش گذشت؟ همه​اش، همه​اش! مثل این‌که می​خواست بگوید: پسر! این چه سوالاتی است که ازمن می​پرسی؟

من در مدینه و مکه از این جنس پیرمردان و پیرزنان با معرفت و منقلب کم ندیدم.

مکه مکرمه:8رمضان 1432/17مردادماه 1390

/ 0 نظر / 6 بازدید