ادبیات 1

 

به نام هستی بخش

معنی و مفهوم شعر

ادبیات فارسی

پایه‌ی اول دبیرستان

 

 

 

علی اصغر احمدی، دبیر ادبیات ناحیه2 آموزش و پرورش استان قم

 

 

 

 

 



* درس یک  / با تو یاد هیچ کس نبود روا، ص5
1 ـ ای خدایی کسی که بخشش تو باعث برآورده شدن نیازهاست با وجود تو شایسته نیست از کسی دیگر یاد شود (کمک خواسته شود)
2 ـ اندک دانشی را که از نزد خودت به ما بخشیدی به دانش‌های بیکران (فراوان) خود بپیوند.
3 ـ اندک دانشی را که در وجود من است، از هوا و هوس و خواسته‌های جسمانی رهایی بخش.
4 ـ ای خدا (در مسیر زندگی ما) جاذبه‌ها و خطرات زیادی وجود دارد و ما همانند پرندگان طمع کار درمانده هستیم (که به سراغ جاذبه‌های دنیا می‌رویم و از خطرات آن‌ها غافل وار می‌گذریم)
5 ـ (ای خدا) اگر در هر قدم از مسیر زندگی ما مشکلات و موانع زیادی وجود داشته باشد، وقتی تو با اما باشی، غمی نیست.
6 ـ از خداوند می‌خواهیم به ما توفیق ادب (و بندگی شایسته) عنایت کند زیرا شخص بی ادب از لطف پروردگار محروم می‌شود
7 ـ شخص بی ادب نه تنها به خودش بد می‌کند بلکه نتیجه‌ی بدی او و پیامدهای آن مانند آتشی همه‌ی عالم (همه جا) را می‌سوزاند و از بین می‌برد.

** درس دوم/ رزم رستم و سهراب، ص11
1 ـ اکنون (داستان) نبرد سهراب و رستم را بشنو، داستان‌های دیگری شنیدی، این داستان را هم بشنو.
2 ـ (رستم، مهره را) به تهمینه داد و (به او) گفت: که این را نگه دار، اگر روزگار (سرنوشت = بخت) به تو دختری داد.
3 ـ (این مهره را) بگیر و با طالع (بخت) خوب و فال روشنی بخش (به فرخندگی) به گیسوی او بیاویز.
4 ـ و اگر چنان که بخت (سرنوشت) به تو پسری داد، نشان پدر (مهره) را به بازویش ببند.
5 ـ (پس از ازدواج با رستم) وقتی بر دختر شاه (سمنگان) نه ماه سپری شد، صاحب پسری گشت که همانند ماه تابان زیبا بود.
6 ـ وقتی (کودک) خندید و صورتش را شاداب نمود (صورتش شاداب شد)، تهمینه نام او را سهراب گذاشت.
7 ـ وقتی (کودک) یک ماهه شد به بچه‌های یک ساله می‌ماند و سینه‌اش مانند سینه‌ی رستم پسر زال، فراغ بود.
8 ـ وقتی ده ساله شد در آن سرزمین کسی نبود که بتواند با او بجنگد.
9 ـ (تهمینه به سهراب گفت) تو پسر پهلوان قوی هیکل رستم و از نوادگان زال پسر سام و (سام پسر) نریمان هستی.
10 ـ (آفریننده‌ی جهان خداوند) از زمانی که جهان را آفرید، سواری (جنگجویی) مانند رستم به دنیا نیامده است.
11 ـ وقتی رستم پدر باشد و من (سهراب) پسر او، در جهان کسی نباید پادشاه باشد (پادشاهی تنها شایسته‌ی ماست)
12 ـ افراسیاب به فرماندهان لشکرش گفت: که این راز (رابطه‌ی پدر و پسری رستم و سهراب) باید پنهان بماند.
13 ـ پسر نباید پدر را بشناسد، زیرا به پدر دل می‌بندد و علاقه‌ی به او در جانش قرار می‌گیرد.
14 ـ شاید (با این کار) آن پهلوان شجاع پیر (رستم) به دست این مرد شجاع (سهراب) کشته شود.
15 ـ پس از آن (کشته شدن رستم) نقشه‌ای برای سهراب بکشید و شبانگاه او را در خواب بکشید.
16 ـ (رستم را) دستگیر کن و زنده زنده به دار بیاویز (اعدام کن) و دیگر درباره‌ی او با من سخن مگو.
17 ـ (سهراب گفت) این عمود و شمشیر دشمنی و کینه را بینداز و دست از جنگ و ظلم بردار.
18 ـ در دل من نسبت به تو عشق و محبتی وجود دارد و جنگیدن با تو عرق شرم بر چهره‌ام می‌نشاند.
19 ـ دیشب صحبت از کشتی گرفتن (مبارزه) بود، فریب تو را نمی‌خورم، در این باره تلاش نکن.
20 ـ (ما با یکدیگر) می‌جنگیم و نتیجه‌ی جنگ، همان می‌شود که فرمان و نظر (خواست و اراده‌ی) نگهبان جهان (خداوند) است.

درس سوم/ رزم رستم و سهراب(2)، ص15
1 ـ (رستم و سهراب) با کشتی گرفتن مبارزه را آغاز کردند و از تنشان خون و عرق جاری کردند (جاری شد)
2 ـ سهراب مانند فیل خشمگین دستش را (به سمت رستم) دراز کرد و رستم را از جا بلند کرد و (محکم) بر زمین زد.
3 ـ (سهراب) خنجر تیز و برّاقی را (از غلاف) بیرون آورد و می‌خواست سر رستم را از تنش جدا کند؛
4 ـ (رستم) به سهراب گفت: ای دلاور شجاع، جنگ جو، پهلوان و شمشیر زن!
5 ـ آیین ما (آداب و رسوم مبارزه‌ی ما) به گونه‌ای دیگر است و رسم و آیین دین ما غیر از این است؛
6 ـ کسی که با کشتی گفتن، مبارزه را شروع کند و سر (پهلوان) بزرگی را به خاک برساند (او را شکست دهد)،
7 ـ برای بار اول که پشتش را بر زمین می‌زند (او را شکست می‌دهد) اگر چه نسبت به او کینه و دشمنی داشته باشد، سرش را نمی‌برد.
8 ـ دلاور جوان (سهراب) سخن رستم را پذیرفت و این سخن برایش خوشایند و قابل قبول بود.
9 ـ (سهراب) رستم را رها کرد و به دشت آمد مانند شیری که از مقابل آهو بگذرد (با غرور از مقابل رستم عبور کرد)
10 ـ (سهراب) به شکار مشغول شد و از یاد کسی که با او جنگ کرد (رستم) غافل شد.
11 ـ وقتی رستم از دست سهراب آزاد شد، مانند شمشیر فولاد گردید (قامت راست کرد و نیرو گرفت)
12 ـ (رستم) با آهستگی به سوی آب جاری رفت، مانند مرده‌ای که زنده شده باشد.
13 ـ (رستم) آب خورد و سر و صورت و تنش را شست (آنگاه) رو به درگاه آفریننده‌ی جهان (خدا) کرد
14 ـ (رستم) (از خداوند) پیروزی و قدرت (در مقابل سهراب) را خواست و از آن چه خورشید و ماه (سرنوشت) برایش خواسته بود، خبر نداشت.
15 ـ (رستم) وقتی از کنار رود به میدان نبرد می‌رفت، نگران بود و (به خاطر شکست قبلی) ترس در دل داشت.
16 ـ وقتی سهراب شیر افکن (شجاع) او را دید، از غرور جوانی به هیجان آمد.
17 ـ (سهراب به رستم) این چنین گفت: ای کسی که از دست شیر (منِ سهراب) آزاد شده و از ضربه‌ی شیر دلاور (من سهراب) دور ماندی!
18 ـ رستم (از جنگ قبلی) غمگین بود، دست دراز کرد و سینه و گردن آن پلنگ جنگ جو (سهراب) را گرفت.
19 ـ (رستم) پشت دلاور جوان (سهراب) را خم کرد، زمان مرگ سهراب فرارسید، قدرت مبارزه نداشت.
20 ـ (رستم) مانند شیر سهراب را زمین زد (چون) می‌دانست او در زیر نمی‌ماند (خودش را نجات می‌دهد)
21 ـ (رستم) به سرعت شمشیر (خنجر) تیزش را (از غلاف) بیرون آورد و سینه (پهلو) ی سهراب دل آگاه را درید.
22 ـ (سهراب از شدت درد) به خود پیچید و آهی کشید و از نگرانی نیک و بد روزگار به در آمد (راحت شد)
23 ـ (سهراب) به او (رستم) گفت: این اتفاق از طرف خود من به من رسید (در این ماجرا من خودم مقصّر بودم) و روزگار کلید مرگ و زندگی مرا در اختیار تو قرار داد.
24 ـ اکنون اگر تو مثل ماهی شوی (و در آب روی) و یا مثل شب در تاریکی بروی (اکنون اگر تو مثل ماهی در آب یا مثل شب در تاریکی شوی ...)
25 ـ و یا مانند ستاره‌ی آسمان شوی و کاملاً از روی زمین قطع علاقه کنی (به آسمان‌ها و... بروی)
26 ـ پدرم انتقام مرا از تو خواهد گرفت زمانی که ببیند به خاک افتاده‌ام (مُردم)
27 ـ از (بین) این پهلوانان مشهور، کسی نزد رستم برود و به او اطلاع دهد (نشان مخصوص را نزد رستم ببرد)
28 ـ که سهراب کشته شده و به خواری افتاده است و در جست و جوی تو است (تو را می‌خواهد ببیند)
29 ـ رستم وقتی (این سخنان را) شنید سرگشته شد و جهان پیش چشمش تارگشت (بیهوش شد)
30 ـ (رستم) پس از آن که به هوش آمد با ناله و فریاد (از او) پرسید و گفت:
31 ـ که اکنون چه نشانی از رستم داری؟ که نامش از گروه پهلوانان محو و نابود باد.
32 ـ (سهراب) به او (رستم) گفت اگر چنان که تو رستم هستی، مرا بیهوده به خاطر لج بازی خود کشتی.
33 ـ به هر گونه‌ای تو را راهنمایی کردم (ولی) ذره‌ای مهر و علاقه نشان ندادی.
34 ـ اکنون بند زرهم را باز کن و بدن پاک (زیبا) مرا برهنه تماشا کن.
35 ـ وقتی (رستم) زره را باز کرد و آن مهره را دید، (از شدت ناراحتی) تمام لباسش را پاره کرد.
36 ـ (رستم از ناراحتی) خون می‌ریخت (بدنش را زخمی می‌کرد) و مویش را می‌کند، سرش پر از خاک و صورتش پر از اشک شده بود.
37 ـ سهراب به او (رستم) گفت که (این گونه سوگواری و بی تابی کردن) کار خوبی نیست، نباید (این گونه) اشک بریزی و گریه کنی.
38 ـ اکنون این که خودت را داری این گونه از بین می‌بری، هیچ فایده‌ای نصیب تو نمی‌شود، سرنوشت این گونه رقم خورد (نوشته و ثبت شد) و کاری که باید انجام می‌شد، انجام گرفت.
***
«بچه‌های گل و دوستان عزیز! سعی کنیم با یاد خدای بزرگ، عنایات معصومین (علیهم السلام) و تلاش بی وقفه‌ی خودمان بهترین سرنوشت‌ها را برای خود رقم بزنیم»

درس چهارم/ میر علم دار /ص25
1 ـ ای عمو (جان) بدن خسته و ضعیفم فدایت گردد، من تحمل تشنگی را ندارم.
2 ـ نگاه کن که اندوهگین و دل سوخته‌ام و برای قطره‌ای آب آرام و قرار ندارم.
3 ـ به کوچکی منِ ضعیف و خسته رحم کن، غیر از تو کسی پرستار من نیست.
4 ـ ای سکینه، مرا بی قرار و نگران ساختی و اکنون آبی غیر از اشک سراغ ندارم (تنها می‌توانم برایت گریه کنم)
5 ـ ای سکینه، در این بیابان (میدان جنگ) آبی جز اشک دوچشم ندارم.
6 ـ ای امیر پرچمدار و نور چشمانم (عزیزم)، ای نیروی بازوی من و (کسی که) از جان برایم عزیزتری
7 ـ مشکی بردار و به سوی میدان (جنگ) برو.
8 ـ ای ابن سعدی که رسم و عادت و نشانه‌ات بدبختی است و پرچم ستم بر تو محکم شد (زمینه‌ی ظلم و ستم به وسیله‌ی تو فراهم شد)
9 ـ فرزند بهترین مردم (پیامبر اکرم (ص))، حسین، آن پادشاه بلندجایگاه، این چنین گفت:
10 ـ اگر چه، من (حسین) به گمان شما، گناه زیاد و سنگینی انجام داده‌ام.
11 ـ کودکان من چه گناهی دارند که باید در کنار آب جاری (فرات) (از تشنگی) بمیرند؟!
12 ـ من (ابن سعد) به تو، عباس می‌گویم: ای دلاور جهان، برو به حسین، آن پیشوای تشنه کامان بگو:
13 ـ اگر تمام جهان را آب فرابگیرد (آب بسیار فراوان باشد) به شما چیزی جز تیر کوچک بُرنده نمی‌دهم.
14 ـ مگر این که در جهان، بیعت یزید را قبول کنی (یزید را به عنوان حاکم اسلامی قبول داشته باشی و اعتراض نکنی) (که در این صورت) در این میدان (جنگ) به کودکانت آب می‌دهیم.
15 ـ ای خدا چه کار کنم؟ از روی شرمندگی چه گونه بگویم که به کنار آب (رودفرات) رفتم (امّا) تشنه برگشته‌ام (نتوانستم آبی برای بچه‌ها بیاورم)
16 ـ ای خدا (ناتوانی‌ام را جهت آب آوردن) چه گونه به برادر بیان کنم؟ به آن پادشاه (امام حسین(ع)) چه بگویم، زبانم قدرت سخن گفتن ندارد (لال شده است)
17 ـ ای نور چشمم (عزیزم)، عباس غمگین نباش، ای جان برادر، چرا چشمانت اشک آلود است (گریه می‌کنی)؟!
18 ـ خدای دو جهان حق را می‌گیرد، جان من (عزیز من) از حسین خجالت نکش.
19 ـ ای برادر، زمان آن فرا رسیده است که شهید شویم و از این بیابان (سرزمین کربلا) به بهشت برتر سفر کنیم.
20 ـ (و) به خاطر ظلم و ستم دشمنان، با شمشیر تیز خون ریز و کشنده‌ی یهود و گروه بی دین (یزیدیان) دست و سرمان را فدا کنیم (در راه مبارزه با یزیدیان ظالم کشته شویم)
21 ـ ای دل سوز و فرمانده‌ی دلاور، ای کسی که چشم ستاره‌گان (روزگار) مثل تو را به خود ندیده است.
22 ـ زمان فدا شدن (شهید شدن) طول کشید، نمی‌توانم صبر کنم، (زمان) شهادت، دیر شد.
23 ـ ای جان برادر، پشت سر برادر، مردانه پرچم را بلند کن
24 ـ وقتی پرچم پادشاهی‌ام آشکار شود، در میدان جنگ مرا همراهی کن.
25 ـ از خون دشمن دست و شمشیرت را رنگین کن (هر چه می‌توانی دشمن را بکش) و با پشتیبانی و همراهی برادرت (با دشمن) مبارزه کن.
26 ـ تا جان در بدن دارم (زنده‌ام) از تو جدا نمی‌شوم، اگر جانم را در این راه فدا کنم، بسا سعادتی است که به من رو کرده است.
27 ـ وقتی از من دور شدی، (دوباره) به سوی من متوجه شو (برگرد). از سپاه بیرون برو، در اطراف خیمه مرا جست و جو کن.
28 ـ وقتی از تو جدا شوم، شمشیرت را بر این فرومایگان فرود آور (آن‌ها را بکش)، میدان جنگ را تغییر بده، شاید بتوانی مرا پیدا کنی.
29 ـ وقتی جست و جو کردی و مرا کشته دیدی، شایسته است لحظه‌ای از روی لطف و مهربانی بر بالینم جای بگیری!
30 ـ بگذار مانند ابر بهاری گریه کنیم زیرا روز خداحافظی یاران از سنگ هم صدای ناله بلند می‌شود!
31 ـ ای گروه دور از آبرو و حیثیت (بی آبروها)
32 ـ که بر بی دینی خود نام اسلام گذاشتید (خودتان را مسلمان می‌دانید حال آن که در حقیقت کافرید)
33 ـ ای گروه (بی دینان) من فرزند پیامبرم.
34 ـ حسین سرور من است و من غلام او هستم.
35 ـ ذره‌ای از کشته شدن ترس ندارم.
36 ـ شهادت ارث پدران من است.
37 ـ ای نشانه‌ی شگفتی‌ها، ای سرور حاکمان، ای پدر پادشاه من، ای علی مرتضی
38 ـ ای ابن سعد ستمگر، امان بده، در میدان جنگ، قیامتی برپا شد (شرایط سختی در جنگ به وجود آمد)
39 ـ عباس و حسین، دو نور تابنده، از دو طرف به سمت تاریکی (سپاه یزید) حمله ور شدند.
40 ـ ای فرمانده‌ی جهان (ابن سعد)، بپرهیز، بپرهیز (مواظب باش، مواظب باش) از عباس، شیر خشمگین، بپرهیز.
41 ـ به داد سپاه برس (به سپاه کمک کن) که از بین رفت. جهان تاریک شد (از بین رفت)، مواظب باش
42 ـ ای سپاه کینه و دشمنی، باردیگر با کینه و دشمنی هر چه بیشتر حمله کنید و میان این دو برادر، جدایی بیندازید.
43 ـ وارد رود (فرات) شد و تشنه از آن جا بیرون آمد، جوان مردی و غیرت یعنی این.

 

درآمدی بر ادبیات داستانی / ص34
1 ـ ای برادر (انسان)! داستان مانند پیمانه و پیام و محتوای آن مانند دانه (غذا) است.
2ـ انسانی خردمند زمانی که داستانی برایش نقل می‌شود، به دنبال پیام و محتوای آن می‌گردد و به شکل و قالب آن نگاه نمی‌کند.


درس ششم/ داستان خیروشر /ص42
1 ـ (خیر) فوراً آن سنگ قیمتی را (از لباس خود) در آورد و در برابر آن بی رحم و پست (شر) که آب با خود داشت، گذاشت
2 ـ (خیر) گفت از تشنگی دارم می‌میرم، با دادن اندکی آب، تشنگی‌ام را برطرف کن.
3 ـ جرعه‌ای از آن آب گوارای مانند عسل را یا از روی جوان مردی و بزرگواری ببخش یا بفروش!
4 ـ (خیر به شر) گفت بلند شو، شمشیر و خنجرت را بیاور و (در ازای کندن چشم‌های من) اندکی آب به من تشنه بده.
5 ـ چشمان گرم و سوزان مرا (به خاطر تشنگی) دربیاور و آتش تشنگی‌ام را با (دادن) آبی گوارا خاموش کن.
6 ـ شر وقتی تقاضا و تسلیم خیر را دید، خنجرش را بیرون آورد و با سرعت نزد خیر تشنه رفت.
7 ـ شمشیر (خنجرش) را در دو چشم بینای خیر فروبرد و از نابینا کردن چشمان او اظهار تأسف و ناراحتی نکرد.
8 ـ (شر) وقتی چشم خیر را نابینا کرد، بدون این که آبی به او بدهد، راهش را ادامه داد.
9 ـ لباس‌ها و وسایل و سنگ‌های قیمتی‌اش را برداشت و مرد نابینا (خیر) را تنها رها کرد.
10 ـ چشم نابینای خیر سالم شد و درست مثل اولش گشت.
11 ـ (چوپان گفت) من جز یک دخترگرامی کسی را ندارم (امّا) ثروت و مال زیادی دارم.
12 ـ اگر به ما و دخترمان علاقه‌مند شوی، نزد ما از جان هم عزیزتر خواهی بود.
13 ـ تو را برای چنین دختری، آزادانه به دامادی بر می‌گزینم.
14 ـ و آن چه از گوسفند و شتر (مال و سرمایه) دارم به تو می‌دهم تا از نظر سرمایه بی نیاز شوی.
15 ـ من (خیر) همان تشنه‌ای هستم که تو سنگ‌های قیمتی‌اش را بردی (اکنون) من خوش بختم و تو بدبختی.
16 ـ تو می‌خواستی مرا بکشی اما خدا نمی‌خواست، خوش بخت کسی است که از خدا کمک بگیرد (خدا پشتیبان او باشد)
17 ـ نیک بخت هستم چون خدا به من پناه داد (نیک بختی و سعادتمندی مانند خدا به من پناه داد) و اکنون تاج و تخت پادشاهی به من داد (مرا به مقام پادشاهی رساند)
18 ـ وای بر تو که بد ذات و خبیث هستی، می‌خواستی مرا بکشی اما خودت زنده و سالم نمی‌مانی.
19 ـ (شر) گفت: اگر چه کاربدی انجام دادم (به من) امان بده (مرا نکش) تو فکر نکن من به اختیار خود بدی می‌کنم (بلکه بدی در ذات من هست) تو به بدی من نگاه نکن زیرا این بدی را در حقیقت (در حق خودم) انجام دادم (نه تو)
20 ـ (چوپان) گفت: اگر خیر، خیرخواه است (همیشه به دنبال خوبی است) تو شر هستی و کاری جز شر از تو انجام نمی‌شود.
21 ـ در بدنش جست و جو کرد و آن دو سنگ قیمتی (مروارید) را که در میان کمرش (کمربندش) جاسازی کرده بود، پیدا کرد
22 ـ (چوپان آن سنگ‌های قیمتی را) نزد خیر آورد و گفت: مروارید به صاحبش (خیر) بازگشت
(خدا کند سرمایه‌ی حقیقی ما به ما برگردد!!)

درس هفتم/ طوطی و بقال /ص50
1 ـ بقالّی بود و طوطی خوش آواز، سبز و سخن گویی داشت
2 ـ (طوطی روزی) به عنوان نگهبان مغازه در دکان بود و با مشتریان شوخی می‌کرد.
3 ـ در حرف زدن با انسان‌ها، سخن گو و در آوازخوانی طوطیانه (بین طوطی‌ها) ماهر بود.
4 ـ از بالای مغازه جستی زد (حرکتی کرد) و به سوی دیگر پرید و شیشه‌های روغن گل را ریخت.
5 ـ صاحب (مغازه) و آقای او از خانه (به مغازه) آمد و (با خیالی) آسوده مانند بزرگان در مغازه نشست.
6 ـ مغازه را پر از روغن و لباسش را چرب دید، بر سر طوطی (ضربه‌ای) زد و طوطی از شدت ضربه کچل شد.
7 ـ چند روزی (طوطی) حرف نزد و بقال از (شدت) پشیمانی آه می‌کشید (افسوس می‌خورد)
8 ـ (بقال از شدت ناراحتی) ریشش را می‌کند و می‌گفت: افسوس که آفتاب نعمت من (طوطی) زیر ابر پنهان شد (از دستم رفت ـ زیبایی سخن گویی‌اش را از دست داد)
9 ـ (کاش) آن لحظه‌ای که بر سر آن شیرین سخن (طوطی) زدم، دستم می‌شکست.
10 ـ (بقال) به هر فقیری هدیه (صدقه) می‌داد تا (از این طریق) پرنده‌اش را باردیگر به حرف بیاورد.
11 ـ (بقال که) بعد از سه شبانه روز سرگشته و درمانده، نا امیدانه در مغازه نشسته بود،
12 ـ و برای طوطی کارهای شگفت انگیز نشان می‌داد (ادا و شکلک در می‌آورد) تا شاید سخن بگوید،
13 ـ گدای سر برهنه‌ای با سر بی مو که مثل پشت طاس و طشت، صاف بود می‌گذشت
14 ـ طوطی در همان لحظه به سخن آمد و با صدای بلند به گدا گفت: آهان (آگاه باش ـ با توام) فلانی!
15 ـ ای کچل، چرا تو در گروه کچل‌ها قرار گرفتی؟ (کچل شده‌ای)، آیا تو (هم مثل من) از شیشه روغن ریختی؟ 
16 ـ مردم از مقایسه‌ی او خندیدند زیرا او ژنده پوش (گدا) را مانند خود فرض کرد (خودش را با گدا مقایسه کرد)
17 ـ کار و عمل مردان خدا را با کار و عمل خود مقایسه نکن (مقایسه‌ی بی جا انجام نده) هر چند که دو کلمه‌ی شیر جانور و شیر خوردنی در نوشتن یکسان هستند (اما حقیقت آن‌ها هیچ تناسبی با هم ندارد)
18 ـ مردم جهان  به خاطر همین مقایسه‌های ناروا به گمراهی افتادند، کم‌تر کسی است که مردان خدا را بشناسد و به مرتبه‌ی آن‌ها پی ببرد.
19 ـ هر دو نوع زنبور از یک جا غذا می‌خورند اما در یکی (آن غذا) به نیش و در دیگری به عسل تبدیل می‌شود
20 ـ دو نوع آهو از یک مکان گیاه  آب خوردند(می‌خورند) اما در یکی (این آب و گیاه) به سرگین (فضولات) و در دیگری به مشک خالص تبدیل می‌شود
21 ـ دو نوع نی از یک آبخوری، آب خوردند (می‌خورند) اما از این دو یکی خالی و دیگری پر از شکر می‌شود (یکی می‌شود نی ساز و دیگری نی شکر)
22 ـ این چنین مانندها و نظایری که تفاوت آن‌ها بسیار زیاد است (در جهان) فراوان وجود دارد.
23 ـ چون (در جهان) شیطان آدم نما زیاد وجود دارد پس به هر کسی نمی‌شود اعتماد کرد (هم نشین و دوست شد).

 


«پس بیاییم با مردان حق طرح دوستی بریزیم»

 

 

 

درس8«خطّ خورشید» صفحه63
1 ـ ظلم و ستم همه جا را فراگرفته بود / آسمان (خوبی و پاکی‌ها) مانند دفتری بود که آن را پاره پاره کرده باشند (زمینه‌ی ظهور و بروز خوبی‌ها و پاکی‌ها را از بین می‌بردند)
2 ـ جلوه‌های زیبایی، سر سبزی و نشاط از بین رفته بود (همه چیز رنگ پژمردگی و تیرگی داشت) / و دوره، دوره‌ی نا امیدگی و افسردگی و خفقان بود
3 ـ هر هدایتگر و مبارزی (هر نور امید و هدایت و پاکی و...) در جامعه‌ی (فاسد و تخریب شده) آن روز، نمی‌توانست آثار مثبت و سالم حضور خود را به خوبی ظاهر کند.
4 ـ اگر چه گاهی مبارزانی، اقدامات ظالمانه‌ی رژیم پهلوی را در جامعه به زودی خنثی می‌کردند (فضای انقلابی در جامعه ایجاد می‌کردند) و ناپدید می‌شدند (آن‌ها را به شهادت می‌رساندند)
5 ـ دوباره در آن فضای خفقان ظلم و ستم، مأموران مزدور و وابسته‌ی رژیم ستم شاهی نشانه‌های انقلاب و قیام مردم (به رهبری امام خمینی(ره)) را از بین می‌بردند (هرگونه حرکت انقلابی برای رهایی مردم از ظلم و ستم را در جامعه خاموش می‌کردند و از بین می‌بردند)
6 ـ ناگهان نوری (امیدی، حضرت امام(ره)) از مشرق زمین (ایران) درخشید (ظهور کرد) / حقیقت انقلاب (حرکت امام خمینی) زمینه‌های ظلم و ستم و... را از بین برد (خون شهدای راه انقلاب و امام(ره)، زمینه‌های ستم رژیم را از بین برد و حرکت انقلاب را سرعت بخشید)
7 ـ مردی (امام خمینی) از مشرق زمین (ایران) قیام کرد و اوضاع جامعه را دگرگون کرد (خوبی‌ها را حاکم کرد و بدی‌ها را از بین برد و...)

درس نهم «پاسخ» صفحه73
1 ـ پسرم می‌پرسد تو چرا می‌جنگی؟ (علت جنگیدن و مبارزه‌ی تو چیست؟)
2 ـ من در حالی که تفنگ در دستم و کوله بار بر پشتم دارم (تمامی مقدّمات و ابزارآلات جنگیدن را فراهم کرده‌ام) خودم را برای جنگیدن آماده می‌کنم.
3 ـ مادرم، در حالی که آب، آیینه و قرآن در دست دارد (نمادهای پاکی، صافی و اعتقاد را به عنوان بدرقه جهت پیروزی در جنگ به دست گرفته است) امید، ایمان، عشق و... را در دل من زنده می‌کند.
4 ـ بار دیگر پسرم می‌پرسد: هدف از جنگیدن تو چیست؟
5 ـ از صمیم قلب خود (از ته دل) می‌گویم: برای این که دشمن، آزادی، ایمان، وطن، انقلاب و... را از تو (ایرانی مسلمان) نگیرد.


درس12، از کعبه گشاده گردد این در / ص88
1 ـ وقتی شهرت عشق مجنون به لیلی مانند زیبایی لیلی در سراسر جهان پیچید؛
2 ـ (و) بخت از او (مجنون) روی برگرداند (و) پدرش در کار او (عشق مجنون) کاملاً درمانده و ناتوان شد
3 ـ همه‌ی خویشاوندان در اظهار محبت به پدر مجنون، هر یک به دنبال راه چاره‌ای برآمدند.
4 ـ وقتی بیچارگی و ناتوانی او را (در حل مشکل مجنون) دیدند، برای چاره جویی به گفت و گو پرداختند.
5 ـ همه یک سره گفتند که این مشکل با رفتن به کعبه حل می‌شود.
6 ـ (زیرا) کعبه محل حاجت خواستن (دعا کردن) همه‌ی جهان (جهانیان) و محل عبادت زمین (اهل زمین) و آسمان (اهل آسمان و فرشتگان) است.
7 ـ وقتی زمان حج فرا رسید، (پدر مجنون) بلند شد، شتر تهیه و کجاوه را آماده کرد (تزیین نمود)
8 ـ فرزند گرامی چون ماهش را با تلاش بسیار در یک کجاوه گذاشت.
9 ـ در حالی که نگران و مضطرب بود به سوی کعبه آمد و مانند غلامی حلقه به گوش به خانه‌ی خدا متوسل شد.
10 ـ گفت: ای پسر، این جا (کعبه) جای بازی و شوخی نیست، عجله کن (از فرصت استفاده کن) که این جا جای چاره جویی است.
11 ـ بگو، پروردگارا مرا از این کار بیهوده (عشق به لیلی) به سوی سعادت و هدایت، راهنمایی کن.
12 ـ کمکم کن زیرا گرفتار عشق شدم (و) مرا از مصیبت عشق رها کن!
13 ـ مجنون وقتی سخن (کلمه‌ی) عشق را شنید، ابتدا گریه کرد سپس خندید.
14 ـ مانند مار حلقه شده، از جا بلند شد و حلقه‌ی در کعبه را گرفت (به خانه‌ی خدا متوسل شد)
15 ـ در حالی که حلقه‌ی در کعبه را گرفته بود می‌گفت: امروز من مانند حلقه‌ی در کعبه هستم (به تو (خدا) متوسل می‌شوم و از تو جدا نمی‌شوم)
16 ـ به من می‌گویند: از عشق دوری کن (اما) این راه و رسم دوستی و عشق نیست.
17 ـ تمام وجود من با عشق پرورش یافته است، سرنوشت و سرانجام من هم جز عشق نباشد (نیست)
18 ـ پروردگارا، به خدایی مطلق و پادشاهی (فرمانروایی) کامل تو قسمت می‌دهم،
19 ـ مرا به نهایتی از عشق برسان که اگر چه من زنده نباشم ولی لیلی زنده بماند.
20 ـ اگر چه از عشق مانند شرابی مست هستم اما از این که هستم عاشق‌ترم گردان!
21 ـ آنچه را از عمر من باقی مانده است، بگیر و به عمر لیلی اضافه کن!
22 ـ پدر مجنون به (سخنان) او گوش می‌داد (توجه می‌کرد) وقتی که این داستان (سخنان عاشقانه‌ی مجنون) را شنید، ساکت شد.
23 ـ پی برد که دل مجنون اسیر و گرفتار عشق لیلی است و درد بی درمانی دارد (درد عشقش هرگز درمان نمی‌شود)

درس13 / در امواج سند /ص91
1 ـ (قرص) خورشید، به هنگام غروب پشت کوه‌ها می‌خزید و پنهان می‌شد.
2 ـ و نور زرد رنگش را به چهره‌ی جنگ جویان و نیزه‌های آن‌ها می‌پاشید.
3 ـ چهره‌ی روز در تاریکی شب پنهان می‌شد.
4 ـ در آن شب تاریک، روشنی خیمه‌ی خوارزمشاه ناپدید می‌شد (عظمت و قدرت سلسله‌ی خوارزمشاهی از بین می‌رفت)
5 ـ (جلال الدین) اگر لحظه‌ای امشب دیر بجنبد (علیه سپاه مغول مقاومت نکند) فردا جهان (ایران) را خون فرا خواهد گرفت (از بین خواهد رفت)
6 ـ آتش حملات سنگین ترکان مغول و خون‌های ایرانیان از رود سند تا جیحون (سراسر ایران بزرگ) را در بر می‌گیرد.
7 ـ (جلال الدین) در سرخی خون رنگ خورشید به هنگام غروب، ایران باستانی را در حال از بین رفتن دید.
8 ـ و در آن سرخی خون رنگ خورشید، قدرت و حاکمیت خود و سلسله‌اش را در حال از بین رفتن مشاهده کرد.
9 ـ کسی ندانست آن لحظه به چه می‌اندیشید که مژه‌های چشمش به اشک بسیار خیس شد (گریه می‌کرد)
10 ـ مانند آتشی به سپاه دشمن هجوم آورد و از آتش هم کمی سوزنده‌تر بود (قدرت از بین بردن او بیشتر بود)
11 ـ در میان آن همه تیر و برق شمشیر که گویا مانند بارانی از آسمان می‌بارید، به هنگام غروب قیامتی بر پا شده بود.
12 ـ (جلال الدین) در میان دریایی از خون در دشت تاریک (میدان نبرد) به دنبال سر چنگیز بود (در پی کشتن چنگیز بود)
13 ـ با آن شمشیر تیز کشنده، در میان انبوه سپاه دشمن، مثل مرگ عمل کرد (همه را می‌کشت)
14 ـ ولی همین که سربازی از سربازان مغول را می‌کشت، چندین نفر جای او را می‌گرفتند (و با جلال الدین می‌جنگیدند)
15 ـ ستاره‌های زیادی در میان موج آب گویا به رقص مرگ مشغول بودند (اشاره به افتادن تصویر ستاره‌ها در داخل آب رود سند)
16 ـ موج‌های سنگین و بزرگ رود سند، هر یک مثل کوهی بر روی هم می‌غلتید.
17 ـ (رود سند) در حالی که می‌خروشید و عمیق، گسترده و کف کرده بود، دل شب را می‌شکافت (تاریکی شب را پشت سر می‌گذاشت) و جلو می‌رفت.
18 ـ هر موجی از این رودخانه‌ی سند مانند نیشی بود که در چشم جلال الدین فرو می‌رفت (و نمی‌گذاشت به راحتی از آن عبور کند)
19 ـ از صورتش اشک جاری شده بود و زندگی‌اش را سست، ناپایدار و از بین رفته می‌دید (تنها راه نجاتش را گذشتن از آب می‌دید)
20 ـ در آن موج‌های بی قرار و جیوه مانند رود سند، فکر و نقشه‌ی تازه‌ای به ذهنش رسید.
21 ـ شبی فرا رسید که بایستی برای دفاع از سرزمین، فرزند و زن (عزیزترین کسان) را فدا کرد.
22 ـ و در برابر شمنان ایستادگی کرد و جنگید و وطن (ایران) را از سلطه‌ی شیطان (مغولان) آزاد کرد.
23 ـ (جلال الدین) یک شبانه روز با سپاهی اندک، سر از بدن‌ها جدا کرد و کلاه جنگی از سرها انداخت (تعداد زیادی از مغولان را کشت)
24 ـ وقتی سپاه مغول اطرافش را محاصره کردند، اسب تندرواش را مانند کشتی در رود سند انداخت.
25 ـ (جلال الدین) وقتی پس از آن جنگ سخت، به آسانی از آن دریای عمیق (رود سند) عبور کرد،
26 ـ چنگیز به فرزندان و دوستان خود گفت: داشتن فرزند برای انسان، لازم است، باید این گونه شجاع و جنگ جو باشد.
27 ـ آری، پیشینیان ما این گونه در مقابل هجوم مغول‌ها و عرب‌ها (بیگانگان) ایستادگی کردند.
28 ـ این داستان را از آن جهت گفتم که امروز قدر وطنت را بدانی و آن را خوار و بی ارزش نشماری.
29 ـ برای حفظ هر وجب خاک از این سرزمین، سرهای بسیاری از دست رفته است (افراد زیادی جانشان را از دست داده‌اند)
30 ـ خدا می‌داند که چه تاج‌هایی از روی عشق و علاقه برای حفظ هر قطعه از این سرزمین، از دست رفته است (پادشاهان و حاکمان زیادی، قدرت و جایگاهشان را برای حفظ وطن از دست دادند)

ایران اسلامی امروز به شما نوجوانان غیور می‌بالد!

 

درس14، متاع جوانی، ص100
1 ـ روزی جوانی به پیری گفت: با وجود پیری چه گونه زندگی می‌کنی؟
2 ـ (پیر گفت): در کتاب زندگانی حرف مبهم (نکته‌ی پیچیده‌ای ) وجود دارد که معنی و مفهوم آن را فقط در زمان پیری می‌توانی بفهمی (تا پیر نشوی درکی از آن نداری)
3 ـ تو بهتر است از توانایی خود (در دوران جوانی) حرف بزنی، چرا از دوره‌ی پیری می‌پرسی؟ (چرا از دوره‌ای که درکی از آن نداری حرف می‌زنی؟)
4 ـ از جوانی به خوبی استفاده کن زیرا جوانی همیشه در این جسم باقی نمی‌ماند (انسان همیشه جوان نیست)
5 ـ کالایی (جوانی) را که من مفت و مجانی از دست دادم تو تا می‌توانی آن را مفت و مجانی از دست نده (از سرمایه‌ی عمر و جوانی‌ات خوب استفاده کن)
6 ـ هر چه در دوره‌ی جوانی غرور و تکبر ورزیدم، جهان بیشتر از من تکبر نشان داد (جوان هر چه قدر مغرور شود، جهان مغرورتر از اوست و او را به زمین می‌زند)
7 ـ جهان از آن جهت مثل دزدی سرمایه‌ی جوانی مرا از من گرفت که به هنگام محافظت از آن در خواب غفلت به سر می‌بردم.

 

درس18، ناله‌ی مرغ اسیر، ص128
1 ـ تمام آه و ناله‌ی پرنده‌ی اسیر (شاعر در بند) به خاطر وطن است، روش پرنده‌ی گرفتار شده در قفس هم مانند من است (او هم مثل من به خاطر دوری از آزادی، ناله و فریاد سر می‌دهد)
2 ـ از باد سحر می‌خواهم خبر زندانی شدن مرا به دوستی که کنار چمن است و از نعمت آزادی بهره‌امند است برساند.
3 ـ ای هم میهنان برای آزادی خودتان فکری کنید (اقدامی انجام بدهید) زیرا اگر کسی برای آزادی خود فکری نکند، مثل من گرفتار (در زندان) می‌شود.
4 ـ خانه‌ای (سرزمینی ـ وطنی) که از دست بیگانگان آباد شود ، آن را با اشک چشم ویران کن زیرا خانه‌ی غم و اندوه خواهد بود (ترغیب به بیگانه ستیزی)
5 ـ لباسی را که در راه حفظ وطن خونین نشود، از تن بیرون بیاور زیرا آن لباس مایه‌ی ننگ و بی ارزش‌تر از کفن است (تشویق برای مبارزه در راه وطن)
6 ـ آن کسی (محمد علی شاه) را که در این سرزمین به پادشاهی و فرمانروایی رساندیم ملت ایران امروز یقین کرد که او شیطان است.


مرغ گرفتار،ص133
1 ـ من نمی‌گویم که مرا از زندان آزاد کنید بلکه قفسم را به باغی ببرید و دلم را با این کار شاد کنید (زمینه‌ی شادی و نشاط را برایم فراهم کنید)
2 ـ فصل گل (بهار) می‌گذرد ای همراهان و همدمان! برای رضای خدا، در باغی (محیط آزاد و با نشاط) بنشینید و از من زندانی دور از آزادی یادی کنید.
3 ـ ای کسانی که آزاد هستید، وقتی با آزادی از جلوه‌های زیبای طبیعت بهره می‌برید از این پرنده‌ی در قفس (شاعر زندانی) هم یادی کنید.
4 ـ هر کس از شما پرنده‌ای در قفس دارد ، به باغ ببرد و به یاد من گرفتار آن را آزاد کند (همیشه به یاد محرومان از آزادی باشید)
5 ـ اگر زندگی من بیچاره (زندانی) از بین رفت، اشکالی ندارد، شما برای از بین بردن زندگی و امکانات دشمن ستمگر، فکری (اقدامی) بکنید.
6 ـ بر سر راه دست یابی به آزادی، مشکلات و موانعی است، مبادا خبر تلخی از دست نیافتن آزادی بدهید و شخص آزادی خواه را ناراحت کنید.
7 ـ ظلم و بی عدالتی عمر جوانان را کوتاه می‌کند، ای بزرگان میهن! برای رضای خدا فریاد اعتراضتان را بلند کنید (برای برپایی عدالت قیام کنید)
8 ـ اگر از ستم شما خانه‌ی مورچه‌ای (موجود ضعیفی) از بین برود، غیر ممکن است که بتوانید خانه‌ی خودتان را آباد کنید (اشاره به تاثیر عمل و عکس العمل در همین دنیا)
9 ـ اگر قسمت و سرنوشت بهار این گونه شد که برای دفاع از آزادی در گوشه‌ی زندان به سر ببرد ، شما به خاطر داشتن آزادی که سرمایه‌ی خدادادی است ، خدا را شکر کنید.

«عزیزان قدر آزادیتان را بدانید»
 
درس 23، مسافر، ص159
1 ـ وقتی از این سرزمین (دنیا) سفر کردم (مُردم) همه گفتند او با ما آشنا بود (او را می‌شناختیم)
2 ـ اما هیچ کس نفهمید که این مسافر (شاعر سفر کرده به آن حهان) چه چیزی می‌گفت، با چه کسی (به چه کسی) گفت و به کجا تعلق داشت؟ (کسی سخنان ، شخصیت و اندیشه‌ی شاعر را درک نکرد)
«دیده ور» ص159


1 ـ دانایان بسیاری در این دنیا سخن گفتند، سخنان بسیار زیبا و لطیف (بر زبان جاری کردند)
2 ـ اما به من بگو آن انسان بصیر و آگاه کیست که سختی‌ها و زشتی‌های موجود در جامعه را می‌بیند ولی از زیبایی و خوبی‌ها سخن می‌گوید؟ (بینش مثبت و منصفانه نسبت به جامعه و مردم دارد)

«سروری» ص160
1 ـ خداوند به آن مردمی آقایی و عزّت می‌دهد که به دست خودشان، سرنوشت خود را تعیین می‌کنند (در تعیین سرنوشت خود نقش دارند)
2 ـ (خداوند) به آن ملتی که کشاورزش برای بیگانگان کشت می‌کند (تولید کننده‌اش به فکر رونق اقتصادی و استقلال خود و جامعه‌اش نیست بلکه وابسته به بیگانگان است) توجه و اعتنایی ندارد.

«دریا» ص160
1 ـ نهنگی به بچه‌ی خود چه زیبا گفت که: در مکتب و آیین ما آسودگی (تنبلی و ...) ممنوع است.
2 ـ با مشکلات و موانع دست و پنجه نرم کن و از آسودگی و تن آسایی دوری کن زیرا دریا محل زندگی ماست (زندگی ما با سختی‌ها و مشکلات همراه است)

«لاله‌ی آزاد» ص161
1 ـ من لاله‌ی وحشی هستم که خود به خود می‌رویم و می‌بویم (در روییدن و بوییدن نیاز به کسی ندارم) محل زندگی من دشت است و هم سرشت با آهو هستم (مثل آهو در جای وسیع زندگی می‌کنم)
2 ـ آب من نم نم  باران است (از نم نم باران آب مورد نیازم را به دست می‌آورم) به آب جوی نیازی ندارم، (چون) محیط و فضای باغ کوچک است، در آن جا نمی‌رویم (روییدن و رشد و نمو من در جایی وسیع مثل دشت است)
3 ـ اگر رنگ به چهره دارم (زیبا و شادابم)ـ (اشاره به سرخی گل برگ‌های لاله) به خاطر زیبایی طبیعت و فطرت خودم است و زیبایی چهره‌ام نیاز به آرایشگر ندارد.
4 ـ روی پای خود ایستاده‌ام و نیاز به یار و یاور ندارم، نه به دنبال دوست هستم و نه نگران بیگانگان (هر جلوه‌ای دارم از خودم است و نیاز به هیچ کس ندارم)  
5 ـ هر صبح نسیم (نزد من) می‌آید به قصد این که دورم بگردد و چشم بچه آهوها از دیدن من روشن می‌شود (بچه آهوها با دیدن من شاد می‌شوند)
6 ـ من مانند چراغی در گوشه&zw

/ 0 نظر / 16 بازدید