غروب بی طلوع؟!

اگر بدانی ، غروب پایدار نیست ،خودت را برای طلوع آماده می کنی ، طلوعی شیرین و لذت بخش اما وای به روزی که فکر کنی ، غروب همیشگی است؛ خود را برای همیشه از خیال طلوع راحت می کنی ! و چه قدر سخت و گزنده است تصورغروب بی طلوع. چگونه می شود با غروبی که طلوعی  در پی ندارد گذراند؟  این  اوج  ناا میدی است که انسان  از فکر طلوع خارج شود و  همیشه به غروب بیندیشد ودر فضای سرد وکشنده ی آن نفس بکشد!

خداوند طلوع بی غروب را در نظام زیبای هستی جای نداده است ؛ این  ماییم  که اصرار داریم با برخورد سنگ های حوادث ، آسمان پر ستاره را بی ستاره ببینیم. خدا جهان بی طلوع ندارد مگر این که ما خواسته باشیم جهانمان را با تیرگی های درونمان ازطلوع هستی بخش خالی نماییم. کجاست چشمی که بتواند آفتاب را ببیند؟ چشم آفتاب بین نداریم و گر نه آفتاب مثل روز می درخشد! از بس در غروب به سر بردیم ، زیبایی طلوع را درک نمی کنیم. مامعنی آفتاب را نمی فهمیم، ما درکی از آفتاب نداریم! اگر آفتاب را می فهمیدیم جانمان را برای طلوعش قربانی می کردیم در حالی که اکنون در غبارغروب شیرینمان را زندانی کرده ایم!

غروب  بی طلوع  سخت  است !   آری   سخت  است  ولی  چرا برای طلوع  کاری نمی  کنیم؟  آیا  چشمی  داریم که  منتظر طلوعش باشد؟  آیا جانی داریم که  در  گرو تابیدنش باشد؟ چرا دل به غروب وحشت وگزنده خوش کرده ایم؟چرا نمی خواهیم ازاین زندان رهایی یابیم؟چرا به طلوع ، به آفتاب و به تابش فکر نمی کنیم؟!

/ 0 نظر / 17 بازدید