واقعیتی تلخ وبی پرده

افطارامشب،ماوابوی واخوی وخانواده هایمان میهمان خواهربزرگ بودیم.جمعی پس ازمدتی!

قبل ازافطارسریک مساله ی فقهی باحاج حسن،اخوی بزرگوارم بحثی درگرفت که درنهایت پس ازبحث وبررسی وبه دست آوردن مستندات گوناگون ازجمله زنگ زدن به دفترحضرت آقامعلوم شدحق باایشان است.

وقتی جریان گفت وگوی مابه سرافطارکشیدوهمین طورباحرارت بحث می کردیم ازآن جاکه اخوی دستش پرتربودوباشواهدومتقن حرف می زد،برهمگان آشکارشدکه کفه ی جانب ایشان سنگین تراست اماشایدبه ملاحظه ی سن وسال من چیزی نمی گفتندتادراین میان دخترخواهرکوچکم که به شیرین زبانی وزیرکی شهره ی اطرافیان است ،به من برگشت وگفت:دایی جون یه چیزی بگم؟گفتم:بگو.گفت:چرادرس هاتو خوب نخوندی تابتونی عمامه سرت بذاری.منظورش این بودکه چراتلاش ودقت علمی به خرج ندادی تابتوانی بربرادرکوچکت فایق آیی وحرفت رابه کرسی بنشانی؟

ازبس این اظهارنظربه جاومفیدبودکه همه ی حضار به وجدآمدندوحسابی خندیدند.حاج حسن داشت مثلاجایگاه ماراحفظ می کردکه بله دایی جان درسته که دراین زمینه کمتردرس خوانده امادرفلان زمینه وفلان زمینه چنین وچنان است که باز دختره یک چیزدیگری گفت ودوباره شلیک خنده ی حضاررادرپی داشت.گفتم:اخوی!ادامه نده ،حق همین است که این دخترک معصوم بازبان کودکانه وبی پرده اش گفته است.

راستش تااین لحظه تحت تاثیرکلام صادقانه ی آن فرشته ی بی آلایش هستم.کلامش واقعیتی بود که برای من وامثال من بایدمایه ی عبرت باشد.به راستی درطی این همه سال که اتفاقابادرس وبحث وکتاب وکتاب خانه وپژوهش همراه بوده ام آیا توانسته ام خروجی مناسبی داشته باشم؟آیاتوانسته ام مسایل ذهنی راباواقعیت های عینی پیوند

بزنم؟دریک کلام آیادلم به این خوش بود که هرروزکتاب باخود حمل می کنم وبس!همان که سعدی گفته است:چارپایی براو کتابی چند!

آیاآثاربیرونی این همه مطالعه در حدهمین چیزی است که دیده شد؟اگرچنین چیزی است وای به حال ما!

/ 0 نظر / 6 بازدید