ادبیات 4

به نام هستی بخش

معنی و مفهوم شعر

زبان و ادبیات فارسی

سال چهارم

 

 

علی اصغر احمدی

 

 

 

 

 

 

درس اول، نی نامه، ص2


1 ـ به نی (مولانا یا روح انسان متعالی) گوش فرا ده که چگونه حکایت می‌کند و از دوری و جدایی خود (از عالم معنی) شکایت می‌کند.
2 ـ از زمانی که مرا از عالم معنا دوره کرده‌ و اسیر وابستگی‌های این دنیای مادی نموده‌اند، از فریاد و زاری من همه‌ی آفریده‌ها به ناله در آمدند.
3 ـ من به دنبال شنونده‌ای می‌گردم که دوری از حق را درک کرده و دلش از درد و داغ جدایی سوخته باشد تا درد اشتیاق را برایش شرح دهم.
4 ـ هر کسی که از جایگاه اصلی و مبدأ حقیقی خود دور مانده باشد، دوباره به دنبال روزگار وصل خود می‌گردد و به اصل خویش (نزد خداوند) باز می‌گردد.
5 ـ من ناله‌ی عشق به حق را برای همه سر داد، چه آنان که کمتر از عشق بهره بردند و چه آن‌ها که در راه عشق به درجاتی رسیدند. (با بی‌بهرگان یا کم بهرگان و بهره‌مندان از عشق و مقامات سیر و سلوک الهی همراه بودم)
6 ـ هر کسی در حدّ گمان و فهم خود با من همراه و دوست شد ولی نتوانست حقیقت حال و درون مرا دریابد.
7 ـ رازهای من در ناله‌های من وجود دارد اما چشم و گوش ظاهری نمی‌توانند راز این ناله‌ها را دریابند (چشم و گوش باطنی لازم است)
8 ـ با وجود این که جان، تن را درک می‌کند و تن از جان آگاهی دارد و راز هیچ یک از دیگری پنهان نیست اما هیچ چشمی نمی‌تواند (حقیقتِ) جان را ببیند و درک کند.
9 ـ این نغمه‌ی نی همانند آتش سوزنده است و فقط یک نَفَس معمولی نیست و هر کس که این سوز و شور عشق را ندارد، نابود باد.
10 ـ آنچه نی را به ناله واداشته، آتش عشق است و آنچه که شراب را به جوش و خروش آورده، عشق است.
11 ـ نغمه‌های نی، همدم و همراه هر عاشقِ از معشوق جدا شده است و رازش را فاش می‌کند، نغمه‌های نی، پرده‌ها و حجاب‌ها را برای کسی که به دنبال معرفت است، از مقابل چشم بر می‌دارد تا معشوق حقیقی (خداوند) را ببیند.
12 ـ هیچ کس چیزی همانند نی که هم زهر است و هم پادزهر (ضد زهر = مرهم)، هم دردآفرین است و هم درمان بخش، ندیده است.
13 ـ نی از داستان خونین عشق و راه دشوار عشق و فنا شدن در راه معشوق، سخن می‌گوید و قصه‌ی عشق عاشقانی همانند مجنون را بیان می‌دارد.
14 ـ هیچ کس جز عاشق نمی‌تواند حقیقت عشق را درک کند و محرم این راز باشد، همچنانکه برای فهم و درک سخنان زبان، گوش تنها ابزار مناسب است.
15 ـ ما (عاشقان) عمری را با غم و اندوه سپری کردیم و روزها را با سوز دل و آه و ناله به پایان رساندیم.
16 ـ اگر روزگار ما در غم عشق گذشت، بگو بگذرد، باکی (ترسی) نیست (منتها) تو ای عشق، پایدار باش، تویی که هیچ چیزی به پاکی‌ات نمی‌رسد.
17 ـ این تنها ماهی دریای حق (عاشق) است که هرگز از گردش در آب عشق و معرفت سیر نمی‌شود. هر کسی که از عشق بهره‌ای نداشته باشد، خسته و دل زده می‌شود. (روزگارش تباه می‌شود)
18 ـ کسی که در مسیر عشق حرکت نکرد و به پختگی نرسید، هیچ درکی از حال عاشق به حق رسیده ندارد، بنابراین باید سخن را کوتاه کرد و در همین جا به پایان برد.

درس دوم، مناجات، ص6


1 ـ خداوندا (پادشاها) فقط از تو سخن می‌گویم و تو را ستایش می‌کنم زیرا تو (از همه‌ی عیب‌ها و نقص‌ها) پاک هستی و آفریدگاری. و جز به همان راهی که تو مرا به آن راهنمایی کردی نمی‌روم.
2 ـ تنها به درگاه تو روی می‌آورم و تنها در پی فضل و بخشش تو هستم. فقط یگانگی تو را می‌ستایم زیرا تنها تو به یگانه بودن سزاوار هستی.
3 ـ ای خدا، تو دانا، بزرگ، بخشنده و مهربانی. تو نشان دهنده‌ی فضل و بخشش و سزاوار ستایش هستی.
4 ـ نمی‌توان تو را توصیف کرد  زیرا در فهم و درک ناتوان ما نمی‌گنجی. نمی‌توان برای تو مانندی در نظر گرفت زیرا تو در وهم و گمان و تصور ما هم در نمی‌آیی.
5 ـ ای خدا، تو تماماً عزت، شکوه، دانش، یقین، نور، سرور، بخشنده و پاداش دهنده هستی.
6 ـ ای خدا، تو بر تمام امور غیبی (پنهانی) آگاه هستی، همه‌ی عیب‌ها را می‌پوشانی و همه‌ی کم شدن‌ها و زیاد شدن‌ها به دست توست.
7 ـ سنایی با استفاده از تمام ابزار سخن گویی و با تمام وجود، تنها یگانگی تو را می‌ستاید، به این امید که از آتش دوزخ رهایی یابد.

 

درس سوم، کاوة دادخواه، ص13


1 ـ وقتی (جمشید) نسبت به خداوند تکبر ورزید و ناشکری کرد، شکت خورد و اوضاع (به ضرر او) عوض شد.
2 ـ آن گوینده‌ی شکوهمند و باهوش چه زیبا گفت: وقتی پادشاه شدی، برای بندگی و اطاعت خدا، سعی و تلاش کن.
3 ـ هر کس نسبت به خدا ناشکری و ناسپاسی کند، از هر طرف، ترس سراغ او می‌آید.
4 ـ روزگار بر جمشید تیره وتار شد (جمشید بدبخت شد) و پرتو ایزدی روشنی بخش جهان از او دور شد (زمینه‌ی اصلی پادشاهی او از بین رفت)
5 ـ راه و روش دانایان و عاقلان از بین رفت و نام و آوازه‌ی نادانان و بی خردان همه جا پخش شد.
6 ـ هنر و دانش بی ارزش و سحر و جادو و بی هنری با ارزش شد. راستی و درستی از بین رفت و آسیب رساندن (به مال و جان مردم) (فراگیر شد) ترویح شد.
7 ـ دست انسان‌های شیطان صفت در بدی و تجاوز به مردم دراز بود و تنها به صورت پنهانی از نیکی و صفات خوب انسانی می‌شد سخن گفت.
8 ـ (ضحاک) غیر از پرداختن به امور زشت و ناپسند و نیز کشتن و غارت کردن و سوزاندن کار دیگری بلد نبود.
9 ـ آنگاه ناگهان از بارگاه شاه (ضحاک) فریاد اعتراض آمیز دادخواه (کاوه) بلند شد.
10 ـ ستم دیده (کاوه) را نزد ضحاک بردند و کنار بزرگان دربار، جا دادند.
11 ـ ضحاک از روی خشم به او گفت که: از چه کسی ستم دیدی؟
12 ـ کاوه فریاد زد و با خشم و زاری دست بر سر زد و گفت: از شاه (ضحاک) ستم دیدم؛ ای پادشاه، من کاوه‌ی دادخواه هستم.
13 ـ من مردی آهنگرم که آزارم به کسی نمی‌رسد، (اما) از طرف شاه (ضحاک) آتش ظلم و ستم بر سرم می‌بارد.
14 ـ تو خواه پادشاه باشی یا دارای هیکلی چون اژدها ترسناک، باید در جریان شکایت من (علیه ظلم خود) خوب داوری کنی.
15 ـ اگر تو پادشاه هفت کشور (کل جهان) هستی، چرا فقط ما باید این همه رنج و سختی بکشیم؟
16 ـ برای این اقدام ظالمانه باید به من حساب پس بدهی، تا مردم جهان (از کار تو) شگفت زده شوند.
17 ـ شاید با حساب پس دادن تو معلوم شود که چرا نوبت (مرگ) فرزند من فرا رسید؟
18 ـ که چرا مغز فرزند من باید در هر گروه و دسته‌ای، به عنوان غذایی برای ماران تو باشد؟
19 ـ وقتی کاوه تمام استشهاد نامه (گواهی نامه‌ی تبرئه‌ی ضحاک) را خواند، سرعت به سوی بزرگان دولت رفت.
20 ـ فریاد زد: ای حامیان ضحاک پلید و شیطان صفت و ای کسانی که از خدای جهان، ترسی ندارید!
21 ـ همه به سوی جهنم می‌روید و حرف‌های ضحاک را گوش می‌دهید و باور دارید.
22 ـ من این استشهاد نامه را قبول ندارم و امضا نمی‌کنم و از پادشاه هیچ ترسی به دل ندارم.
23 ـ فریاد زد و در حالی که می‌لرزید از جایش بلند شد و (آن استشهاد نامه) را پاره کرد و زیر پا انداخت.
24 ـ فرزند عزیز کاوه، همراهش فریاد کشان از بارگاه (ضحاک) بیرون آمد.
25 ـ وقتی کاوه از نزد پادشاه (ضحاک) بیرون آمد، بازاریان گرد او جمع شدند.
26 ـ کاوه صدایش را به فریاد بلند کرد و تمام مردم جهان را به عدالت دعوت کرد.
27 ـ آن چرمی را که آهنگران به هنگام ضربه‌ی پتک، روی پای خود می‌گذارند؛
28 ـ همان را کاوه به عنوان نیزه بر سر گذاشت و از همان زمان، در بازار (زمینه‌های مبارزه با ضحاک) فراهم شد.
29 ـ کاوه در حالی که نیزه به دست داشت فریاد می‌زد: که‌ای بزرگان خدا پرست،
30 ـ کسی که هوادار و حامی فریدون است (باید) خود را از دست ضحاک نجات دهد و از او سرپیچی نماید.
31 ـ حرکت کنید (قیام کنید) زیرا این پادشاه و بزرگ (مملکت) شیطان است و در دل، دشمن خدای جهان آفرین است.
32 ـ با آن چرم کم ارزش (پرچم کاوه) دوست از دشمن شناخته شد (صف مخالف از موافق جدا شد)
33 ـ آن مرد پهلوان (کاوه‌ی آهنگر) پیشاپیش مردم (در صف مبارزه علیه ضحاک) حرکت می‌کرد و لشکری بزرگ نه کوچک به دنبال او جمع شد و به راه افتاد.
34 ـ کاوه می‌دانست فریدون کجاست (بنابراین) به راه خود ادامه داد و مستقیماً نزد او رفت.
35 ـ در هر محله و کوچه‌ی شهر (در تمام نقاط شهر)، مردم و کسانی که به نوعی با جنگیدن مرتبط بودند (اهل جنگیدن بودند) حضور داشتند.
36 ـ (مردم) از بالای دیوارها و بام‌ها (به سمت ضحاک) خشت و سنگ، پرت می‌کردند و در کوچه‌ها نیز شمشیر و تیر (به سوی او) روانه می‌نمودند.
37 ـ (پرتاب خشت و سنگ و شمشیر و تیر) همانند بارش قطرات باران از آسمان آنقدر زیاد بود که جایی برای کسی در آن جا وجود نداشت.
38 ـ تمامی جوانان شهر و نیز همه‌ی پیرانی که با فنون جنگی آشنایی داشتند،
39 ـ به سوی سپاه فریدون رفتند و از فریب و ستم ضحاک بیرون آمدند (نجات یافتند)

درس پانزدهم، پرورده گویی ص66


1 ـ اگر مانند کوه پای در دامن آوری (گوشه نشینی کنی و ثابت در یک جا بمانی) در شکوه و ظمت سرت از آسمان می‌گذرد (به مقام بلندی می‌رسی و مشهور می‌شوی)
2 ـ ای انسان بسیار دانا، ساکت باش، زیرا انسان ساکت و بی زبان از نظر گفتار در روز قیامت باز خواست نمی‌شود.
3 ـ انسان‌های سخن شناس و آگاه همانند صدف، دهانشان را فقط برای سخنان با ارزش باز می‌کنند.
4 ـ زیاده گو، گوشش پر است و سنگین (به سخنان دیگران گوش نمی‌دهد)، نصیحت و پند جز در انسان خاموش تأثیر ندارد.
5 ـ اگر بخواهی پشت سر هم سخن بگویی، به تحقیق (حتماً) سخن هیچ کس را نمی‌توانی بشنوی.
6 ـ نباید نسنجیده سخن گفت (هم چنانکه) پارچه را اندازه نگرفته، بریدن شایسته نیست.
7 ـ کسانی که در درست و نادرست بودن سخن فکر می‌کنند، از بیهوده گویانی که حاظر جواب هستند، بهترند.
8 ـ سخن در وجود انسان کمال به شمار می‌رود، تو خودت را با گفتار (بیهوده) ناقص و بی ارزش نکن.
9 ـ انسان کم سخن و سنجیده گو هرگز شرمنده نیست، (هم چنانکه) یک ذره مشک بهتر و با ارزش‌تر از مجموعه‌ی گِل است.
10 ـ از نادانی که به اندازه‌ی ده تن سخن می‌گوید، دوری کن؛ همانند دانا یک حرف بزن (کم بگوی) اما حرفی سنجیده و گزیده.
11 ـ سخن‌های بسیاری گفتی که همه‌اش نادرست است، اگر دانایی یک سخن خوب و درست بگوی.
12 ـ چرا انسان چیزی را در پنهان می‌گوید که اگر پخش شود، شرمنده شود؟
13 ـ کنار دیوار پنهانی از کسی حرف نزن، شاید پشت آن کسی حرف تو را بشنود. (و تو رسوا شوی)
14 ـ راز در درون دل تو زندانی است، مواظب باش با سخن نا بجا راز دلت را آشکار نکنی!
15 ـ انسان دانا از آن جهت سکوت اختیار می‌کند که شمع به خاطر داشتن زبان (فتیله) می‌سوزد! ( دانا به خاطر آثار منفی پر گویی، سکوت می‌کند)

 

درس هفدهم، مست و هوشیار (73)


1 ـ مأمور (اجرای امور دینی) در راه مستی را دید و گریبانش را گرفت؛ شخص مست به عنوان اعتراض گفت: این پیراهن است افسار حیوان که نیست.
2 ـ مأمور گفت؛ تو مست هستی و به همین خاطر افتان و خیزان (نا متعادل و غیر طبیعی) راه می‌روی. مست گفت: گناه و اشتباه از چگونه راه رفتن من نیست بلکه راه ناهموار است (وضعیت جامعه خراب و نا به سامان است)
3 ـ مأمور گفت: باید تو رابه خانه‌ی قاضی ببرم، مست گفت: برو صبح بیا، زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست (اشاره به غفلت و بی توجهی قاضیان و مسئولان جامعه‌ی آن روز)
4 ـ مأمور گفت: خانه‌ی فرماندار و حاکم شهر نزدیک است، به آن جا می‌رویم؛ مست گفت: از کجا معلوم که حاکم شهر، خودش در میخانه نباشد (اشاره به فساد و شراب خوری حاکمان آن روز)
5 ـ مأمور گفت: به نگهبان می‌گوییم که تو در مسجد بخواب؛ مست گفت: مسجد جای خوابیدن انسان‌های گناه کار نیست.
6 ـ مأمور گفت: پولی را پنهانی به من بده و خودت را راحت کن و نجات بده؛ مست گفت: کار دین، کار پول و رشوه نیست (رشوه خواری در دین حرام است)
7 ـ مأمور گفت: برای جبران خسارت، لباست را بیرون می‌آورم؛ مست گفت: لباسم پوسیده است و جز نقشی از تار و پود در آن چیزی نیست.
8 ـ مأمور گفت: خبر نداری که کلاه از سرت افتاده است (هیچ تعادلی نداری و بی آبرو و عزّت شدی) .مست گفت: در سر عقل باید باشد، بی کلاه بودن ننگ نیست.
9 ـ مأمور گفت: زیاد شراب خوردی، به خاطر همین این چنین مست و بیخود شده‌ای؛ مست گفت: ای بیهوده گو، سخن از کم یا زیاد خوردن شراب نیست ( شراب در اسلام چه کم چه زیادش حرام است)
10 ـ مأمور گفت: انسان هشیار (عاقل = آگاه) باید مجازات شرعی شخص مست را حتماً اجرا کند مست گفت: یک نفر هوشیار (غیر مست = عاقل) را به من سراغ بده، در این جا کسی هشیار نیست (اشاره به فساد رایج مردم و مسئولان جامعه‌ی روزگار شاعر).

 

درس هشتم، مجنون و عیب جو، ص36


1 ـ روزی عیب جویی به مجنون گفت: زیبارویی بهتر از لیلی را (به عنوان معشوق خود) پیدا کن (انتخاب کن)
2 ـ زیرا اگر چه لیلی در نظر تو مانند حوری بهشتی، زیباست اما در هر عضو و بخشی از زیبایی او نقص و کاستی وجود دارد.
3 ـ مجنون از حرف عیب جو ناراحت شد و در همان حال ناراحتی خندید و گفت:
4 ـ اگر با چشم و نگاه عاشقانه ی مجنون به لیلی نگاه کنی، در لیلی جز زیبایی نمی‌بینی.
5 ـ تو هرگز نمی‌توانی زیبایی لیلی را درک کنی (تا آنگاه که) به زلف و چهره‌ی لیلی می‌نگری وظاهر بین هستی.
6 ـ تو قدو قامت لیلی را می‌بینی (به ظاهرش توجه داری) در حالی که مجنون جلوه‌ی ناز و ادای لیلی را می‌بیند. تو چشم لیلی را (ظاهر لیلی) می‌بینی در حالی که مجنون به نگاه موثر و نافذ او (که مانند تیری است) توجه می‌کند.
7 ـ تو گیسوی لیلی را می‌بینی اما مجنون پیچ و تاب گیسوی او را می‌بیند، تو ابروی لیلی را می‌بینی در حالی که مجنون اشاره‌های ابرورا می‌بیند (تو تنها به ظاهر لیلی توجه داری در حالی که مجنون به عمق و زیبایی‌های باطنی او توجه دارد)
8 ـ دل مجنون از خنده‌ی شیرین لیلی خون است (مجنون عاشق جلوه‌های حقیقی زیبایی لیلی است) در حالی که تو به چگونگی لب و دندان او توجه داری.
9 ـ کسی را که تو نامش را لیلی گذاشته‌ای، آن لیلی و معشوقی نیست که آرام و قرار را از من گرفته است (مرا عاشق خود کرده است)

 درس بیست و سوم، می‌تراود مهتاب (ص103)


* می‌تراود مهتاب    مهتاب به سختی نور می‌دهد (در میان جامعه‌ی تاریک و بی خبر، اندیشه‌های نورانی و نو وجود دارد امّا ظهور و بروزی ندارد ـ /* می‌درخشد شب تاب    شب تاب می‌درخشد (در فضای بی خبری و غفلت و ستم جامعه، افراد مبارزی هستند که حقایق را بگیویند و جامعه را آگاه کنند امّا قدرت عمل ندارند.)
* نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک    در چنین فضایی، کسی از خواب غفلت بیدار نمی‌شود
* غم این خفته‌ی چند / خواب در چشم تَرَم می‌شکند   اندوه و ناراحتی از بی خبری مردم، خواب را از چشمان اشکبارم دور کرده است (مرا بی قرار و نگران نموده است) * نگران با من استاده سحر   سحر هم (به خاطر بی‌خبری مردم) به همراه من (و برای همدردی با من) نگران و بی قرار است * صبح می‌خواهد از من   صبح از من (شاعر) می‌خواهد (یا سحر از من (شاعر) بیداری می‌خواهد) * کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر    تا با الهام از نفس زنده کننده و مسیحایی‌اش و نیز بیان سخنان آگاه کننده و موثر، مردم را زنده و بیدار نمایم
* در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می‌شکند    اما اندوه بی خبری جامعه از رسیدن به آرزوها و خواسته‌های من (بیداری و تغییر و تحول بنیادین جامعه) برایم بسیار آزار دهنده است ـــ (خار در جگر شکستن ـــ کنایه از آزار دیدن)
* نازک آرای تن ساق گلی / که به جانش کشتم / به جان دادمش آب / ای دیغا به برم می‌شکند ـــ ساقه‌ی نازک و لطیف گلی (آرزویی ـ منظور آرزوی بیداری مردم جامعه و...) که آن را با جان (تمام وجودم) پروش دادم و با جان (تمام وجودم) آبیاری کردم، افسوس که در برابر چشمان من از بین می‌رود (نتوانستم به آرزویم برسم)
* دست‌ها می سایم    بسیار تلاش و کوشش می‌کنم، * تا دری بگشایم   تا راه حلی (برای بیداری جامعه) پیدا کنم
* برعبث می‌پایم ـــ (گویی) بیهوده تلاش می‌کنم، * که به در کس آید    که منتظر تحولی و بیداری جامعه هستم
* در و دیوار به هم ریخته‌شان / بر سرم می‌شکند    اوضاع آشفته و نا به سامان جامعه، مرا آزار می‌دهد و نا امید می‌کند
* ... مانده پای آبله از راه دراز   در چنین فضای بی خبری جامعه (شاعر و هر انسان آگاه) تنها و خسته است و احساس رنج و سختی زیادی دارد (پای آبله ماندن ـــ کنایه از تحمل رنج و سختی)
* بر دم دهکده مردی تنها / کوله بارش بردوش    (با این همه) شاعر آرزو دارد با تجربه‌های اجتماعی و سیاسی خود مردم را بیدار نماید (و زمینه‌ی انقلاب و تحولی را فراهم نماید)
* دست او بر در، می‌گوید با خود، ...    انتظار دارد مردم به سخنان و دغدغه‌ی او توجه کنند و پاسخ دهند، افسوس که کسی به این انتظار شاعر پاسخ نمی‌دهد، بنابراین با نا امیدی تمام می‌گوید: «* غم این خفته‌ی چند / خواب در چشم ترم می‌شکند / ـــ

 

 

درس بیست و پنجم، پیش از تو... ص125


1 ـ پیش از قیام و رهبری تو (امام خمینی(ره))، نیروهای انقلابی نمی‌توانستند با هم متحد شوند (و علیه رژیم قیام نمایند) (بنابراین) ظلم و ستم در جامعه حاکم بود و زمینه‌ی انقلاب و رهایی از دست رژیم پهلوی فراهم نبود.
2 ـ در دوران خفقان و ظلم و ستم رژیم شاه، گروه‌های انقلابی فراوانی وجود داشتند، ولی افسوس که جرأت انسجام و حرکت‌های انقلابی را نداشتند.
3 ـ در آن فضای سخت استبداد رژیم گذشته و در آن سرزمین مرده، حتی علف هم اجازه‌ی رویش نداشت (ایران از هر نوع آزادی محروم بود)
4 ـ زمینه‌های سرسبزی، رویش و زندگی و آزادی در ایران از بین رفته بود و اگر تو نبودی هرگز آن زمینه‌ها دوباره زنده و آشکار نمی‌شد (و همیشه شاهد خفقان و ظلم و ستم رژیم بودیم)
5 ـ دل‌های مردم ایران همانند آینه صاف و پاک بود اما از ترس (شکنجه‌ی) مأموران شاه، دوست نداشت جلوه گری نماید و عقاید و افکارش را آشکار کند.
6 ـ سخن از عشق و آزادی همانند بغض در گلو مانده بود (و قابل بیان کردن نبود) گویا این عقده‌ی آزادی و رهایی از ستم و خیانت رژیم، می‌بایست تا همیشه در گلو بماند (کسی برای آزادی قیام نکند)

 

/ 0 نظر / 10 بازدید